<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575</id><updated>2011-04-21T20:23:28.019-07:00</updated><title type='text'>از روزگار دلم گرفته </title><subtitle type='html'>شرح دلتنگیهای من</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://legit.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>48</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-109022872800626705</id><published>2004-07-19T13:47:00.000-07:00</published><updated>2004-07-19T02:18:48.006-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بدون شرح!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وبلاگ لعنتی تعطیل شد&lt;br /&gt;برای همیشه..........&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-109022872800626705?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109022872800626705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109022872800626705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#109022872800626705' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-109022305735189011</id><published>2004-07-18T11:13:00.000-07:00</published><updated>2004-07-19T00:44:17.350-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم لورینا گوش میدم.&lt;br /&gt;تلفن زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.&lt;br /&gt;دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.&lt;br /&gt;برادرم نگرانه که من همهء روز رو باید تنها باشم.من نگرانم که نکنه کسی زودتر از همیشه خونه بیاد.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.&lt;br /&gt;دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟&lt;br /&gt;دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.&lt;br /&gt;دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.&lt;br /&gt;هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره.&lt;br /&gt;تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن.&lt;br /&gt;تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.&lt;br /&gt;به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.&lt;br /&gt;اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.&lt;br /&gt;پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش.&lt;br /&gt;برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق.&lt;br /&gt;من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.&lt;br /&gt;دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-109022305735189011?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109022305735189011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109022305735189011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#109022305735189011' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-109013655057580476</id><published>2004-07-17T23:46:00.000-07:00</published><updated>2004-07-18T00:42:30.576-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.&lt;br /&gt;من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.&lt;br /&gt;میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.چند ماه دیگر،من میمانم و این خانهء خالی از همه چیز.من نمیتوانم تحمل کنم.&lt;br /&gt;صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه.&lt;br /&gt;خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.&lt;br /&gt;دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی.&lt;br /&gt;من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.&lt;br /&gt;دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.&lt;br /&gt;دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟&lt;br /&gt;یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟&lt;br /&gt;خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری.&lt;br /&gt;مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟&lt;br /&gt;کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند.&lt;br /&gt;او که باشد دیگر هیچ غمی ندارم.غمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود.وقتی که میرود دوباره زمستان میشود،غم عالم بر دلم سنگینی میکند.خدایا دیگر طاقت ندارم.نمیتوانم،دلم برایش تنگ شده است.میشنوی چه میگویم؟دلم برایش تنگ شده است...........&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-109013655057580476?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109013655057580476'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109013655057580476'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#109013655057580476' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-109007621402145345</id><published>2004-07-17T06:22:00.000-07:00</published><updated>2004-07-17T07:56:54.023-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری است.دور ِ‌ دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.&lt;br /&gt;میفهمم نازنینم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.&lt;br /&gt;دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.&lt;br /&gt;برو نازنینم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی پس بیشتر از این آزارم نده.برو و بگذار سعی کنم فراموشت کنم.&lt;br /&gt;دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این اضطراب کشنده خسته شده ام.&lt;br /&gt;هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را ندارم.بفهم نازنینم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.&lt;br /&gt;من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.&lt;br /&gt;آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه نکرده را پس دهد؟&lt;br /&gt;من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-109007621402145345?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109007621402145345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109007621402145345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#109007621402145345' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-109004188727883762</id><published>2004-07-16T21:27:00.000-07:00</published><updated>2004-07-16T22:24:47.276-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتوانم،نمیتوانم.&lt;br /&gt;خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند.&lt;br /&gt;مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.&lt;br /&gt;خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت و شاد باشد،من دیگر از تو هیچ نمیخواهم.&lt;br /&gt;هیچ نمیخواهم  جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم.&lt;br /&gt;خدایا!تو مهربانترینی،هرگز تنهایش نگذار.هرگز دستانش را رها نکن.من دوستش دارم،بیشتر از تمام دنیا،بیشتر از هرچیز و همه کس.تو این را از هرکسی بهتر میدانی. &lt;br /&gt;آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگر نمیتوانم،پاهایم دیگر رمق ندارند.از نگاههای دیگران،از حرفهای پر از کنایه،از اینهمه دوری و تنهایی خسته ام.&lt;br /&gt;دلم برایش تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم برایش تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم برایش تنگ شده است...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من سردم است&lt;br /&gt;من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد&lt;br /&gt;ای یار ای یگانه ترین یار!آن شراب مگر چندساله بود؟&lt;br /&gt;نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد&lt;br /&gt;و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند&lt;br /&gt;چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟&lt;br /&gt;من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم&lt;br /&gt;من سردم است و میدانم&lt;br /&gt;که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی&lt;br /&gt;جز چند قطره خون&lt;br /&gt;چیزی به جا نخواهد ماند &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من عریانم،عریانم،عریانم&lt;br /&gt;مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم&lt;br /&gt;و زخمهای من همه از عشق است&lt;br /&gt;از عشق،عشق،عشق&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-109004188727883762?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109004188727883762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/109004188727883762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#109004188727883762' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108990565135236724</id><published>2004-07-15T07:08:00.000-07:00</published><updated>2004-07-15T08:34:11.353-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ای کاش میدانستی چقدر چشمانت را گریستم&lt;br /&gt;و تا کجای شب در گیسوان تو سرگردان بودم&lt;br /&gt;من هرشب از کوچهء خود بیرون میزنم&lt;br /&gt;و به دنبال یک جرعهء تو&lt;br /&gt;تمام میخانه های شهر را میگردم&lt;br /&gt;اما افسوس و هزاران بار افسوس......&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108990565135236724?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108990565135236724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108990565135236724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108990565135236724' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108979411054339981</id><published>2004-07-13T23:57:00.000-07:00</published><updated>2004-07-14T01:35:10.543-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.&lt;br /&gt;من کنار ساحل تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید.&lt;br /&gt;بند از موهایم میگشایم و موهایم را به دستان سبک باد میسپارم.نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.&lt;br /&gt;در تمام ساحل هیچکس نیست.دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...&lt;br /&gt;وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.&lt;br /&gt;من خسته ام.دلم آغوش امن تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.&lt;br /&gt;نازنینم...ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!نگو که میدانی.آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند.عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد.&lt;br /&gt;عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.وای که چه روزهای سختی را میگذرانم.&lt;br /&gt;وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.&lt;br /&gt;وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند.من از عطر وجود تو مست میشوم.سبک میشوم.میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم.پرنده میشوم.&lt;br /&gt;تو که میروی بالهایم میشکند،دنیا برایم قفس میشود.و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.&lt;br /&gt;من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم.نمیخواهم زنده باشم.آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.دلم گرفته است.&lt;br /&gt;دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.&lt;br /&gt;دار باران میبارد نازنینم‌! باران عشق...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108979411054339981?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108979411054339981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108979411054339981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108979411054339981' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108972731953922283</id><published>2004-07-13T05:36:00.000-07:00</published><updated>2004-07-13T07:01:59.540-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود&lt;br /&gt;تو شدی قصهء عشق،وقتی عاشقی نبود&lt;br /&gt;تو سرآغاز منی از همیشه تا هنوز&lt;br /&gt;تو سرآغاز منی،مثه خورشید واسه روز&lt;br /&gt;واسه حرفای کتاب تویی معنای جدید&lt;br /&gt;واسه پرواز خیال،تو کبوتر سپید&lt;br /&gt;تو مثل حادثهء شب دلسپردنی&lt;br /&gt;تو همون قصهء یک نگاه و عاشق شدنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.&lt;br /&gt;چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.&lt;br /&gt;دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.&lt;br /&gt;گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.&lt;br /&gt;دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.&lt;br /&gt;دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108972731953922283?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108972731953922283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108972731953922283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108972731953922283' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108962702410655913</id><published>2004-07-11T23:56:00.000-07:00</published><updated>2004-07-12T03:10:24.106-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دخترکم!دلم برای نگاههای معصومانه ات تنگ شده است .برای وقتی که تو را در آغوشم میگرفتم و تو با چشمان سیاهت معصوم و بیگناه به من خیره میشدی.برای آن تن کوچک و نرمت که بوی بهشت میداد.برای دستان کوچکت که انگشتانم را محکم در بین خود میفشرد.&lt;br /&gt;دلم برای نگاه کردن در چشمانت تنگ شده است.برای وقتی که با بازیگوشی به رویم لبخند میزدی.برای سرخی گونه هایت که انگار از گلبرگهای گل سرخ رنگ گرفته بود.&lt;br /&gt;تو را کجای ذهنم به فراموشی سپردم؟تو را چه کسی از من دزدید؟&lt;br /&gt;دخترکم!اگر کنارم بودی،در آغوشت میگرفتم و برایت لالایی میخواندم.برایت قصهء آن شاهزادهء مهربان را میگفتم که دخترک قصه را از دست دیو سیاه نجات میداد.&lt;br /&gt;تو را در بستری از گلهای سپید یاس میخواباندم،به ابرها میگفتم برایت سایه بان باشند،و به چلچله ها میگفتم رؤیای شیرین تو را با نغمه هایشان بر هم نزنند.&lt;br /&gt;دخترکم اگر تو اینجا بودی،به نسیم میگفتم همیشه بوزد تا گرمای خورشید تن لطیفت را تبدار نکند.من برایت از ماه قصه میگفتم،از عشق،از نور ،از مهربانی.&lt;br /&gt;و آنقدر نوازشت میکردم تا آرام به خواب فرو روی و هر صبح آنقدر بر تنت بوسه میزدم  تا آرام آرام بیدار شوی.&lt;br /&gt;دلبندم!من اجازه نمیدادم هیچ چیز در این دنیا بلور نازک دلت را بشکند،اجازه نمیدادم غم، پا به خانهء شیشه ای دلت بگذارد.&lt;br /&gt;دختر کوچکم،تو تکه ای از وجود منی،تو تنها دلخوشی  من در این دنیای سیاه و تاریکی،تو تنها امید منی.کاش میدانستم تو را چه کسی از رؤیاهایم ربود.دلم برای ابریشم موهایت تنگ شده نازنینم. دیشب تو در آغوش چه کسی به خواب رفته ای؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108962702410655913?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108962702410655913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108962702410655913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108962702410655913' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108955912384053705</id><published>2004-07-11T07:24:00.000-07:00</published><updated>2004-07-11T08:18:43.840-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند.&lt;br /&gt;در رؤیاهایم تو را میبینم،تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود، بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد.وقتی کنارم مینشینی،وقتی با آن دو چشم سادهء روشن به من نگاه میکنی،وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی،وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد.و هر لحظه مرا در خود میفشارد.و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد.نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،اشکهای گرمم گونه هایم را میسوزانند.دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....تو به من بگو،با این قلب  کوچک وعاشق و بیقرار چه کنم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محض خاطر آن همه دیروز نرو!&lt;br /&gt;کمی تحمل کن&lt;br /&gt;ببین قطره های باران&lt;br /&gt;وقتی از هم جدا میشوند &lt;br /&gt;چه زود میمیرند...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108955912384053705?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108955912384053705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108955912384053705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108955912384053705' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108947011245310952</id><published>2004-07-10T05:33:00.000-07:00</published><updated>2004-07-10T07:35:12.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>میخواهم گریه کنم.میخواهم سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم.میخواهم فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.وای نازنینم.....نازنینم......نازنینم...&lt;br /&gt;دلم برای آن دو تیلهء براق چشمانت تنگ شده است.برای دلم فال گرفتم به نیت تو...&lt;br /&gt;ببین چه زیبا حرف دلم را حافظ سروده است:&lt;br /&gt;صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم&lt;br /&gt;تا به کی در غم تو نالهء شبگیر کنم&lt;br /&gt;دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود&lt;br /&gt;مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم&lt;br /&gt;آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات&lt;br /&gt;در یکی نامه محال است که تحریر کنم&lt;br /&gt;با سر زلف تو مجموع پریشانی خود&lt;br /&gt;کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم&lt;br /&gt;آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد&lt;br /&gt;در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم&lt;br /&gt;گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد&lt;br /&gt;دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم&lt;br /&gt;دورشو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی&lt;br /&gt;من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم&lt;br /&gt;نیست امید صلاحی ز فساد حافظ&lt;br /&gt;چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108947011245310952?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108947011245310952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108947011245310952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108947011245310952' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108939329302097129</id><published>2004-07-09T10:14:00.000-07:00</published><updated>2004-07-09T10:14:53.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو که نیستی،انگار لحظه ها نمیگذرند.خسته میشوم،دلتنگ و بیقرار.تو که نیستی،انگار هیچکس نیست.و من تنهایی را با تک تک سلولهایم حس میکنم.دلم برایت تنگ میشود،انگار بغضی وحشی و تلخ گلویم را میفشارد.&lt;br /&gt;تو که نیستی میخواهم آسمان هم نباشد.تو نمیدانی من چه میگویم.تو باور نمیکنی که برای من چقدر عزیزی.تو عمق عشق مرا نمیفهمی.تو قلب مرا نمیبینی که تنها به خاطر تو میتپد.تو باور نمیکنی که اگر نباشی من هم نیستم.چرا؟؟؟&lt;br /&gt;تازگی ترسی مبهم به ترسهای دیگرم اضافه شده است.ترس از اینکه...........بگذریم،گاهی بهتر است سکوت کنیم.نازنینم دلم میخواهد باور کنی،که خوشبختیه تو تنها آرزوی من است.فرق نمیکند کجا باشی،دور از من یا نزدیک،همین که بدانم خوشبختی کافیست.&lt;br /&gt;یادت می آید؟دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; محبوبم!دلم برایت تنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108939329302097129?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108939329302097129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108939329302097129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108939329302097129' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108913078851548886</id><published>2004-07-06T09:16:00.000-07:00</published><updated>2004-07-07T23:34:08.070-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;img border="0" src="http://www.sharemation.com/sunsetdaughter/images/angel.JPG" width="800" height="600"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108913078851548886?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108913078851548886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108913078851548886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108913078851548886' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108912321813038629</id><published>2004-07-06T06:32:00.000-07:00</published><updated>2004-07-06T07:13:38.130-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکشنبه دلم خیلی گرفته بود.رفتم و برای بار دهم یا شایدم بیشتر شازده کوچولو رو از بین اون همه کتاب در آوردم و خوندمش.عاشق این کتابم.عاشق صداقتی که توی کلماتشه.عاشق اون جمله هایی که در عین سادگی پر از مفاهیم بزرگه.مخصوصاْ اون قسمتی که روباه به شازده کوچولو میگه بیا منو اهلی کن.خیلی طولانیه،ولی من دلم میخواد بنویسمش.فقط یه جاهاییش رو حذف میکنم که خیلی طولانی نشه.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.روباه میگوید: سلام.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میپرسد: تو کی هستی؟چقدر خوشگلی!&lt;br /&gt;روباه میگوید:من روباهم.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید: بیا با هم بازی کنیم.نمیدانی چقدر دلم گرفته .&lt;br /&gt;روباه میگوید:من نمیتوانم با تو بازی کنم.آخر هنوز اهلیم نکرده اند.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:آهان!معذرت میخواهم.اما بعد فکری میکند و میپرسد:اهلی کردن یعنی چه؟&lt;br /&gt;روباه میگوید:تو مثل اینکه اهل اینجا نیستی.پی چیزی میگردی؟&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:من پی دوست میگردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟&lt;br /&gt;روباه میگوید:یعنی یک کار فراموش شده.یعنی دلبسته کردن.&lt;br /&gt;دلبسته کردن؟&lt;br /&gt;روباه میگوید:بله دلبسته کردن.تو فعلاْ برای من فقط یک پسر کوچولو هستی مثل صدها هزار پسر کوچولوی دیگر.نه من به تو نیازی دارم،نه تو به من.من هم برای تو فقط یک روباه هستم مثل صدها هزار روباه دیگر.اما اگر تو مرا اهلی کنی،آنوقت هردو بهم احتیاج پیدا میکنیم.تو برای من یگانه موجود عالم میشوی و من برای تو.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:کم کم دارم میفهمم.یک گل هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد...&lt;br /&gt;روباه میگوید:زندگی من خیلی یکنواخت است.من مرغها را شکار میکنم،آدمها مرا.هم مرغها شبیه همند، هم آدمها.این است که به کلی حوصله ام سر رفته است.اما اگر تو مرا اهلی کنی،درست مثل این است که زندگی مرا مثل خورشید روشن کنی.آنوقت من با صدای پایی آشنا میشوم که با تمام صداهای دیگر فرق دارد.صدای پاهای دیگران را که میشنوم پا به فرار میگذارم و توی هفت تا سوراخ قایم میشوم.&lt;br /&gt;اما صدای پای تو مثل یک نغمهء دلآویز مرا از هر سوراخی بیرون میکشد.&lt;br /&gt;تازه نگاه کن!آن گندمزارها را میبینی آن پایین؟من نان بخور نیستم و گندم هم به دردم نمیخورد اما تو موهایی داری به رنگ طلا.&lt;br /&gt;حالا اگر بیایی و مرا اهلی کنی،فکرش را بکن،محشر میشود!همچین که چشمم به گندم بیفتد یاد تو می افتم.آن وقت از صدای پیچیدن باد در گندمزار هم خوشم می آید...&lt;br /&gt;روباه مدت درازی به شازده کوچولو نگاه میکند و دست آخر میگوید:خواهش میکنم مرا اهلی کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:دلم که میخواهد،خیلی زیاد.منتها وقت ندارم.باید بروم دوست پیدا کنم و از خیلی چیزها سر در بیاورم.&lt;br /&gt;روباه میگوید:تو فقط از چیزی میتوانی سر در بیاوری که اهلی اش کرده باشی.آدمها دیگر وقت این را ندارند که از چیزی سر در بیاورند.آنها هرچه بخواهند آماده از فروشگاهها میخرند.منتها چون فروشگاهی نیست که از آن بتوانند دوست بخرند،آدمها هم بی دوست مانده اند.تو اگر پی دوست میگردی بیا مرا اهلی کن.&lt;br /&gt;به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی میکند و همین که ساعت وداع نزدیک میشود،روباه میگوید:وای من حتماْ گریه ام میگیرد.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:تقصیر خودت است.من اصلاْ دلم نمیخواست ناراختی تو را فراهم کنم.خودت خواستی اهلیت کنم...&lt;br /&gt;روباه میگوید:بله درست است.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میگوید:ولی تو که میخواهی گریه کنی؟&lt;br /&gt;روباه میگوید:بله درست است.&lt;br /&gt;پس معلوم میشود فایده ای به حالت نداشته!&lt;br /&gt;روباه میگوید:چرا فایده که داشته.به خاطر رنگ گندمزارها.و بعد به او میگوید برو با گلها خداحافظی کن و برگرد تا به عنوان هدیه رازی را به تو بگویم.&lt;br /&gt;شازده کوچولو میرود و دوباره برمیگردد و میگوید:خداحافظ.&lt;br /&gt;روباه میگوید به امان خدا.حالا گوش کن تا رازم را به تو بگویم.راز خیلی پیچیده ای نیست.&lt;br /&gt;بدان که فقط با چشم دل میتوان درست دید.حقایق را با چشم سر نمیتوان دید.&lt;br /&gt;شازده کوچولو تکرار میکند تا به خاطر بسپارد:حقایق را با چشم سر نمیتوان دید.&lt;br /&gt;آنچه به گل تو ارزش و اعتبار داده،عمریست که صرف او کرده ای.&lt;br /&gt;شازده کوچولو باز تکرار میکند:آنچه به گل من ارزش و اعتبار داده عمریست که صرف او کرده ام.&lt;br /&gt;روباه میگوید:آدمها این حقیقت را از یاد برده اند.اما تو نباید فراموش کنی.تو در قبال هرچیزی که اهلی اش کرده ای مسئولی،تا ابد.تو در قبال گلت مسئولی...&lt;br /&gt;و شازده کوچولو باز تکرار میکند:من در قبال گلم مسئولم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما تا حالا جایی تعریف به این زیبایی از دوستی و عشق خونده بودید؟به این سادگی و به این باشکوهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108912321813038629?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108912321813038629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108912321813038629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108912321813038629' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108894041568852240</id><published>2004-07-04T04:26:00.000-07:00</published><updated>2004-07-04T04:26:55.686-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خسته ام.از تمام بهانه های سادهء خوشبختی.از تمام ریسمانهای پوسیده ای که به آنها چنگ میزنم تا غرق نشم.از تمام امیدهای کوچکی که بهانه ای برای زنده بودنم میشود.خسته ام.میخواهم بروم،گم شوم و هیچ کس مرا پیدا نکند.&lt;br /&gt;میخواهم فراموش کنم،همانطور که فراموش شدم.از نگاه های آشنا بیزارم.از هرچه بوی آشنایی میدهد بیزارم.اینجا روزی برایم پناهگاه امن غصه هایم بود.اما اینجا هم دیگر آرامشی را که میخواهم ندارد.خیلی وقت است که هیچ چیز آرامم نمیکند.&lt;br /&gt;از تمام این روزهای تلخ و غمگین خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام........&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108894041568852240?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108894041568852240'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108894041568852240'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108894041568852240' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108869581930757399</id><published>2004-07-01T08:29:00.000-07:00</published><updated>2004-07-01T08:30:19.306-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدایا!مرا چه میشود؟مرا چه میشود که اینطور کور و سرگردان شده ام؟مرا چه میشود که مهربانم دیگر نگاهم نمیکند؟شبهای زیادی گذشته است،از آن شبهایی که تا نزدیک سپیده چشم به آسمان میدوختم و با نگاهم تو را جستجو میکردم.&lt;br /&gt;شبهای زیادی گذشته است از آن شبهایی که چشم از جاده برنمیداشتم،تا اولین کسی باشم که آمدنش را میبیند.ذکرم را فراموش کرده بودم.&lt;br /&gt;کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو.......عزیز دلم...&lt;br /&gt;نمیخواهد چیزی بگویی.میدانم،میدانم که بی وفایی کرده ام.میدانم که عهدم را شکسته ام.من قول داده بودم نگذارم هیچ عشقی جز عشق او با دلم همخانه شود.قول داده بودم هرگز جمعه ها را فراموش نکنم.قول داده بودم هر جمعه به امید آمدنش جاده را به تماشا بنشینم.اما فراموش کرده بودم.قول و قرارمان از یادم رفته بود.من عشق آسمانیم را فراموش کرده بودم.من دوباره عاشق شدم و محبوبترینم را فراموش کردم.اما مگر هیچ عشقی به زیبایی عشق او میشود؟مگر هیچ عشقی جای محبت او را پر میکند؟&lt;br /&gt;خدایا!چقدر دلم برایش تنگ شده است.برای آن قامت استوارش،برای قرص نورانی چهره اش،برای آن چشمانی که با نگاهش تمامی وجودم را میسوخت و خاکسترم میکرد.&lt;br /&gt;من دلم برای آن شبهای همه بیقراری و التهاب تنگ شده است.من دور مانده ام از سرزمین روشن خورشید،من دور مانده ام از عطر گلهای نرگس که در سرزمین عشقمان میروئید.من دور مانده ام از زمزمه های عاشقانه ای که در تمام آسمان میپیچید. خدایا!دلم برای مهربانیش تنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108869581930757399?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108869581930757399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108869581930757399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108869581930757399' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108862259835483340</id><published>2004-06-30T11:55:00.000-07:00</published><updated>2004-06-30T12:09:58.353-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>درد عشقی کشیده ام که مپرس&lt;br /&gt;زهر هجری چشیده ام که مپرس&lt;br /&gt;گشته ام در جهان و آخر کار&lt;br /&gt;دلبری برگزیده ام که مپرس&lt;br /&gt;آنچنان در هوای خاک درش&lt;br /&gt;میرود آب دیده ام که مپرس&lt;br /&gt;من به گوش خود از لبانش دوش&lt;br /&gt;سخنانی شنیده ام که مپرس&lt;br /&gt;سوی من لب چه میگزی که مگوی&lt;br /&gt;لب لعلی گزیده ام که مپرس&lt;br /&gt;بی تو در کلبهء گدایی خویش&lt;br /&gt;رنجهایی کشیده ام که مپرس&lt;br /&gt;همچو حافظ غریب در ره عشق&lt;br /&gt;به مقامی رسیده ام که مپرس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این رو امروز عزیزترینم برام فال گرفته.تعبیرش رو هم براتون نمی نویسم.فقط احساس میکنم امروز یکمی آرومترم.امروز یه عزیز دل دیگه ای رو هم دیدم.فقط حیف که کوتاه بود.فقط اومد مثل نسیم نوازشم کرد و زود رفت.دلم براش هنوزم تنگه.دلم برای عزیزترین دلمم خیلی تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108862259835483340?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108862259835483340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108862259835483340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108862259835483340' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108850193446980435</id><published>2004-06-29T02:24:00.000-07:00</published><updated>2004-06-29T02:38:54.470-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم گرفته&lt;br /&gt;دلم عجيب گرفته ست&lt;br /&gt;و هيچ چيز&lt;br /&gt;نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخهء نارنج ميشود خاموش&lt;br /&gt;نه اين صداقت حرفي،كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست&lt;br /&gt;نه،هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف&lt;br /&gt;نميرهاند&lt;br /&gt;و فكر ميكنم&lt;br /&gt;كه اين ترنم موزون حزن&lt;br /&gt;تا به ابد شنيده خواهد شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108850193446980435?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108850193446980435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108850193446980435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108850193446980435' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108842862995899377</id><published>2004-06-28T06:16:00.000-07:00</published><updated>2004-06-28T06:17:09.960-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>The love is a ship in the live see&lt;br /&gt;The love is mirage in desert heart&lt;br /&gt;The live is a door,it's key is love&lt;br /&gt;The love's portrait is beautiful&lt;br /&gt;Any body can't forget love&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108842862995899377?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108842862995899377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108842862995899377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108842862995899377' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108834751522678677</id><published>2004-06-27T07:44:00.000-07:00</published><updated>2004-06-27T07:45:15.226-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در من انگار کسی در پی انکار من است&lt;br /&gt;یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است&lt;br /&gt;یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش&lt;br /&gt;میشود یک شبه پی برد به دلداگیش&lt;br /&gt;های! بیرنگتر از آینه،یک لحظه بایست&lt;br /&gt;راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟&lt;br /&gt;اگر این حادثهء هر شبه تصویر تو نیست&lt;br /&gt;پس چرا رنگ تو و آینه انقدر یکیست؟&lt;br /&gt;حتم دارم که تویی که آن شبح آینه پوش&lt;br /&gt;عاشقی جرم قشنگیست،به انکار مکوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی وقتا فراموش میکنیم که عشق یه احساسه نه یک معامله.انقدر زندگی ما رو به خودش مشغول کرده که یادمون رفته اگه چیزی هست که عشق رو زیبا میکنه،اون گذشت و ایثارشه.نمیدونم چرا آدما توی این روزگار حتی برای دوست داشتناشونم میشینن و جمع و تفریق میکنن.میترسن از اینکه نکنه اندازهء ذره ای، بیشتر از مهری که گرفتن بخشیده باشن.میترسن که تو این معامله ضرر کرده باشن.&lt;br /&gt;دلم میخواد بتونم دوست داشته باشم فقط برای خود عشق،دلم میخواد انقدر شعورم بالا بره که بفهمم عشق یه معامله نیست،یه موهبته که خدا اون رو به هرکسی نمیده.دلم میخواد بتونم خدا رو برای این نعمت از ته قلبم شکر کنم و ازش ممنون باشم که قلبی بهم داده که میتونه یه آدم دیگه رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه،میتونه برای یه نفر دیگه بتپه.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108834751522678677?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108834751522678677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108834751522678677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108834751522678677' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108826274330382293</id><published>2004-06-26T06:54:00.000-07:00</published><updated>2004-06-26T08:12:23.303-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گریه کن دخترکم،سرت رو بذار رو شونه های من و هرچقدر که دلت میخواد گریه کن.من اینجام،کنار تو،حرف بزن،بذار اون سرب مذابی که داره وجودت رو نابود میکنه بریزه بیرون.&lt;br /&gt;_نه!من نمیتونم حرف بزنم،نمیتونم بگم از چی ناراحتم،نمیتونم بگم اون چیه که داره اینطور منو میترسونه.فقط تو از کنارم نرو.پیشم بمون،محکم بغلم کن،بذار تو آغوشت آروم بشم.من به آغوش امنت احتیاج دارم.&lt;br /&gt;_نمیرم عزیزم.من هیچ جا نمیرم،مطمئن باش که تنهات نمیذارم،نترس نازنینم،نترس.&lt;br /&gt;_ولی من میترسم،به دستام نگاه کن،ببین داره از وحشت میلرزه،صدای قلبم رو میشنوی؟من سردمه،خیلی خسته ام،خیلی زیاد.تو میدونی چرا من انقدر خسته ام؟&lt;br /&gt;احساس میکنم خیلی تنهام،احساس میکنم هیچ بهانه ای برای زنده موندنم ندارم.&lt;br /&gt;_چشمات رو ببند و آروم بخواب،به هیچ چیزی فکر نکن،فقط آروم باش.تو صبورتر از این بودی که به این زودی نا امید بشی.&lt;br /&gt;_به این زودی؟من به اندازهء تمام روزهای عمرم صبوری کردم.من به اندازه همهء روزهای عمرم درد کشیدم و صبوری کردم.به اندازهء تک تک روزهای تلخی که نفس کشیدم،فقط به این امید که یه روزی همه چیز درست میشه.اما الان دیگه حتی از امیدوار بودنم خسته شدم.من دیگه از صبوری کردن خسته شدم.&lt;br /&gt;_اینطور از ته دل گریه نکن دخترکم.اینطور گریه نکن.یه روزی میاد که میبینی دیگه هیچ غمی نداری.یه روزی میاد که صدای خنده هات توی تموم خونه میپیچه.یه روزی که عشق همهء غمهات رو  میشوره و با خودش میبره.&lt;br /&gt;_نمیخواد منو دلداری بدی.عشق؟؟؟چه واژهء خام بچه گانه ای! مرگ تنها چیزیه که میتونه آرامش رو دوباره به من برگردونه.&lt;br /&gt;من دلم میخواد یه روز برفی ،صبح زود از خواب بیدار بشم،کوله پشتیم رو بردارمو تنها برم کوه.راه بیفتم و همینطوری که دارم میرم بالا دونه های برف بشینه رو صورتم،صورتم از سرما بی حس بشه،باد بیاد و سرما بدوه زیر پوست تنم.هیچکس از کنارم نگذره.من تنهای تنها باشم.&lt;br /&gt;وقتی رسیدم به قله همونجا روی برفا بشینم،چشامو ببندم، یه نفس عمیق بکشم و بذارم ریه هام برای آخرین بار از اکسیژن پر بشن،بعد آروم رو به روی صخره ها بشینم و به سکوتی که اطرافم رو تسخیر کرده گوش بدم و بذارم برف تموم تنم رو بپوشونه.&lt;br /&gt;وقتی وجودم از سکوت و آرامش لبریز شد،وقتی آخرین نفسهای عمرم رو با لذت بیرون دادم، برم لب بلندترین قله بایستم،نمیخوام چشمام بسته باشه،میخوام همه چیز رو در اون ثانیه های آخر ببینم.بعد دستامو باز کنم و مثل پرنده ها خودمو از اون بالا رها کنم.خودمو از اون بالا رها کنم و دیگه اجازه ندم هیچکسی یا هیچ چیزی منو غمگین کنه.&lt;br /&gt;دلم نمیخواد هیچکس منو پیدا کنه.دوست دارم همونجا،توی دره،بین برفا،بین اونهمه سپیدی و پاکی مدفون بشم.دلم میخواد وقتی هم که مردم تنهای تنها باشم.نمیخوام وقتی مردم تازه همه به یاد بیارن که این دخترک غمگین رو میشناختن.دلم نمیخواد کسی برام دل بسوزونه و بگه حیف شد که مرد.&lt;br /&gt;میفهمی چی میگم؟نه تو نمیفهمی،هیچکس نمیفهمه.من خسته ام،خسته از تمام زندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش میدانستم&lt;br /&gt;خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید&lt;br /&gt;آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی&lt;br /&gt;روی تو را&lt;br /&gt; کاشکی میدیدم&lt;br /&gt;شانه بالا زدنت را بی قید&lt;br /&gt;و تکان دادن دستت &lt;br /&gt;که مهم نیست زیاد&lt;br /&gt;وتکان دادن سر را که عجیب!&lt;br /&gt;عاقبت مرد،افسوس!&lt;br /&gt;کاشکی میدیدم&lt;br /&gt;من به خود میگویم&lt;br /&gt;چه کسی باور کرد&lt;br /&gt;جنگل جان مرا&lt;br /&gt;آتش عشق تو خاکستر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108826274330382293?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108826274330382293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108826274330382293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108826274330382293' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108817040717622075</id><published>2004-06-25T06:28:00.000-07:00</published><updated>2004-06-25T06:33:27.176-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگرماه بودم به هر جا که بودم&lt;br /&gt;سراغ تو را از خدا میگرفتم&lt;br /&gt;اگر سنگ بودم به هر جا که بودی&lt;br /&gt;سر رهگذار تو جا میگرفتم&lt;br /&gt;اگر ماه بودی به صد ناز شاید&lt;br /&gt;شبی بر لب بام من مینشستی&lt;br /&gt;اگر سنگ بودی به هر جا که بودی &lt;br /&gt;مرا میشکستی،مرا میشکستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برات قد تموم دنیا تنگ شده،تنگ شده،تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108817040717622075?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108817040717622075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108817040717622075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108817040717622075' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108806516801905931</id><published>2004-06-24T01:01:00.000-07:00</published><updated>2004-06-24T01:19:28.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی&lt;br /&gt;از این زمانه دلم سیر میشود گاهی&lt;br /&gt;عقاب تیز پر دشتهای استغنا&lt;br /&gt;اسیر پنجهء تقدیر میشود گاهی&lt;br /&gt;صدای زمزمهء عاشقان آزادی&lt;br /&gt;فغان و نالهء شبگیر میشود گاهی&lt;br /&gt;نگاه مردم بیگانه در دل غربت&lt;br /&gt;به چشم خستهء من تیر میشود گاهی&lt;br /&gt;مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز&lt;br /&gt;جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی&lt;br /&gt;بگو اگرچه به جایی نمیرسد فریاد&lt;br /&gt;کلام حق دم شمشیر میشود گاهی&lt;br /&gt;بگیر  دست مرا آشنای درد بگیر&lt;br /&gt;مگو چنین و چنان،دیر میشود گاهی&lt;br /&gt;به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک&lt;br /&gt;محبتٌست که زنجیر میشود گاهی&lt;br /&gt;هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی&lt;br /&gt;از این زمانه دلم سیر میشود گاهی&lt;br /&gt;به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک&lt;br /&gt;محبٌتست که زنجیر میشود گاهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهاییییییییییییی.........آهاییییییییییییییییییییییییی.........یکی هست که شونه هاش رو برای چند دقیقه به من بده تا من سرمو بذارم روشون و اندازهء هرچی دریاست گریه کنم؟دارم خفه میشم.دارم خفه میشم چون این بغضی که گلومو گرفته نمیخواد بباره.......کیه که واقعاً بفهمه من چی میگم و چی میخوام؟خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........تو کجایی که دیگه نه احساست میکنم و نه میتونم باهات حرف بزنم؟به اندازهء همهء روزای عمرم خستم......کاش میشد میخوابیدم و دیگه هیچوقت بیدار نمیشدم.&lt;br /&gt;نفیس دلم برات تنگ شده.....آسمون دلش میخواد بباره.....شونه هات کجاس؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108806516801905931?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108806516801905931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108806516801905931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108806516801905931' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108805442771330186</id><published>2004-06-23T22:20:00.000-07:00</published><updated>2004-06-23T22:20:27.713-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اشک در چشمانم حلقه زده است.بغضی تلخ گلویم را میفشارد.بغضی که همیشه هست و انگار قرار نیست هیچ زمانی روح آزردهء مرا ترک کند.&lt;br /&gt;تو نمیدانی عزیز دلم!تو نمیدانی........حق داری،تو که آن روزهای سیاهتر از شب را ندیده ای،تو که هق هق گریه های آن دخترک کوچک را که با چشمانی وحشتزده،پاره پاره شدن زندگیش را نگاه میکرد نشنیده ای.&lt;br /&gt;تو که تنهایی و غربت او را لمس نکرده ای.میدانی عزیز دلم!وقتی روح هزار پاره میشود،وقتی هرکه از راه میرسد بی هیچ پشیمانی بر قلب تو زخم میزند،وقتی عزیزترینهایت غرور و هویت و شخصیت تو را زیر پا لگد مال میکنند،دیگر آنقدر آزرده میشوی که دوست نداری حتی به شوخی و مزاح جمله ای دل آزار بشنوی.&lt;br /&gt;دوست داری کسی باشد که تمام این جراحات را با مرهم کلمات بی ریایش درمان کند.دوست داری کسی باشد که حتی تلنگر کوچکی بر روح خسته ات نزند.&lt;br /&gt;کسی که صدای تپشهای قلبت را بشناسد و غصه هایت را باور کند،بفهمد،لمس کند.&lt;br /&gt;تو گناهی نداری نازنینم،من زود رنج شده ام.تو دوست داری با من شوخی کنی و من دوست دارم به شوخیهای تو از ته دل بخندم.نمیدانی چقدر عذاب میکشم وقتی احساس میکنم تو را معذب میکنم.&lt;br /&gt;میدانی!راستش وقتی به یاد می آورم دخترک امروز تو روزگاری به شیطنت و شادی شهرهء دیگران بود،دلم برای خودم میسوزد.دلم برای تو هم میسوزد که رنج مرا میبینی و چشمانت غمگین میشود.&lt;br /&gt;من دلم میخواست میتوانستم تمام شادی دنیا را به پایت بریزم،دلم میخواست چیزی بگویم تا به جای اینکه غمگین شوی،صدای خنده هایت در گوشم بپیچد.اما چه کنم نازنینم،هنوز از زخمم خون میچکد.هنوز هم این بغض نا تمام کال رهایم نکرده است.هنوز هم فراموش نکرده ام شبهایی را که تو نبودی و نه ماه بود و نه ستاره ای در آسمان سوسو میزد.هنوز کابوسهای تلخم آرزوی خوابی شیرین را بردلم گذاشته اند،و وچشت همچون باتلاقی، وجود نحیفم را در خود فرو میبرد.&lt;br /&gt;اگر گاهی لبخندی بر لبم مینشیند،اگر میتوانم لحظه هایی کوتاه خوشبختی را هرچند با ترس از دست دادنش لمس کنم،تنها و تنها به خاطر توست.اگر تو نبودی همین نفس بریده بریده هم دیگر تمام شده بود،اگر تو نبودی همین لبخند کمرنگ هم بر لبانم نمی نشست.باور نمیکنی؟گفتم که تو خیلی چیزها را نمیدانی.&lt;br /&gt;تو آمدی و دریچه ای رو به خورشید را به من نشان دادی.عزیز دلم!میتوانی کمی صبورتر باشی؟میتوانی کمک کنی تا این زخمهای کهنهء درمان نشده با مرهم عشق تو التیام بخشد؟میتوانی رنجشهای گاه و بیگاه مرا به دل نگیری و فراموش کنی؟&lt;br /&gt;من قول میدهم اگر تو تنهایم نگذاری،اگر دستم را بگیری،اگر تو برایم مرهم باشی،روزی بیاید که من دوباره همان دخترک شاد و بازیگوش شوم،که خنده هایم گوش دنیا را پر کند.قول میدهم روزی بیاید که تو حتی نشان کوچکی از اینهمه غم در چشمانم نبینی.من قول میدهم.عزیز دلم فقط تو کمی بیشتر صبوری کن،کمی بیشتر........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دهانت را می بویند&lt;br /&gt;مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;br /&gt;دلت را میپویند&lt;br /&gt;مبادا شعله ای در آن نهان باشد&lt;br /&gt;روزگار غریبی ست نازنین&lt;br /&gt;عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;br /&gt;خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108805442771330186?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108805442771330186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108805442771330186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108805442771330186' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108792085725019631</id><published>2004-06-22T09:12:00.000-07:00</published><updated>2004-06-22T09:14:17.250-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باز هم قلبی به پایم اوفتاد        /       باز هم چشمی به رویم خیره شد&lt;br /&gt;باز هم در گیر و دار یک نبرد        /      عشق من بر قلب سردی چیره شد&lt;br /&gt;باز هم از چشمهء لبهای من       /     تشنه ای سیراب شد،سیراب شد&lt;br /&gt;باز هم در بستر آغوش من           /    رهروی در خواب شد،در خواب شد&lt;br /&gt;بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز  /     خود نمیدانم چه میجویم در او&lt;br /&gt;عاشقی دیوانه میخواهم که زود     /  بگذرد از جاه و مال و آبرو&lt;br /&gt;او شراب بوسه میخواهد زمن         /  من چه گویم قلب پرامید را&lt;br /&gt;او به فکر لذت و غافل که من           / طالبم آن لذت جاوید را&lt;br /&gt;من صفای عشق میخواهم از او        /تا فدا سازم وجود خویش را&lt;br /&gt;او تنی میخواهد از من آتشین       /    تا بسوزاند در او تشویش را&lt;br /&gt;او به من میگوید ای آغوش گرم      /   مست نازم کن،که من دیوانه ام&lt;br /&gt;من به او میگویم ای ناآشنا            /   بگذر از من،من تو را بیگانه ام&lt;br /&gt;آه از این دل،آه از این جام امید        / عاقبت بشکست و کس رازش نخواند&lt;br /&gt;چنگ شد در دست هر بیگانه ای      / ای دریغا،کس به آوازش نخواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیزم نمیدونم چطور بهت بگم که دلم نمیخواد هیچوقت باعث بشم که ناراحت بشی.فقط امیدوارم اگه اشتباهی کردم و تو رو رنجوندم بتونی با اون قلب بزرگت منو ببخشی.اینم شعری که گفته بودی.خیلی دوستت دارم.نمیدونم به جز این چی میتونم بهت بگم.ولی میدونم به جز این حرف دیگه ای برای گفتن ندارم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108792085725019631?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108792085725019631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108792085725019631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108792085725019631' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108783029875811555</id><published>2004-06-21T07:13:00.000-07:00</published><updated>2004-06-21T08:04:58.756-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینطور به من نگاه نکن،من ذوب میشوم.اینطور عاشقانه به من نگاه نکن.دلم تاب سنگینی نگاهت را ندارد.انگار تمام وجودم شعله ور میشود.&lt;br /&gt;دلم برایت تنگ شده است.با من حرف بزن.بگذار صدایت در فضای سنگین و ساکت اطرافم رها شود و لحظه ها را از این همه رخوت نجات دهد.من آرام مینشینم،چشمانم را میبندم و خودم را به دست امواج سیال صدای تو میسپارم.&lt;br /&gt;تو اینجا نشسته ای،درست رو به روی من،و من میتوانم دستانم را دراز کنم و تو را با سرانگشتان ناباورم لمس کنم.تو اینجا نشسته ای ولی من هنوز میترسم که این هم رؤیایی بیش نباشد.و من بیدار شوم و ببینم که تو نیستی.&lt;br /&gt;نه،نه،نه!حتی نمیخواهم فکر کنم،که شاید روزی تو در کنارم نباشی.نمیدانم چرا این افکار پریشان مرا به حال خودم نمیگذارند.انقدر آشفته ام که هیچ چیز نمیتواند آرامم کند،به جز حضور تو که آرامش مطلق است.&lt;br /&gt;از روی پل که رد میشدم به پایین نگاه کردم.فاصله چندانی تا زمین ندارد،دهانم خشک شده بود،انقدر خشک که حتی نمیتوانستم بازش کنم.&lt;br /&gt;چشمانم را بستم و لحظه ای کنار نرده ها ایستادم.دلم میخواست شهامتش را داشتم تا از آن بالا خودم را رها کنم.سرم گیج میرفت و من دلم میخواست همه چیز تمام میشد.اما ترسیدم،نمیدانم به خاطر تو بود یا به خاطر خودم،اما ترسیدم.من میترسم.من از نگاههای ناروای دیگران میترسم.از آدمهایی که به قول فروغ تمام زندگیشان سجاده ایست انداخته در آستانهء دوزخ،و وجود تو را و ایمان تورا به هیچ میگیرند و احساس میکنند اگر تورا جهنمی کنند بهشت را به دست آورده اند.من از آدمها میترسم. از اینکه یک روز ببینم که تو نیستی و من دوباره تنها مانده ام میترسم.&lt;br /&gt;عزیز دلم!&lt;br /&gt;به من قول بده!قول بده، هرگز خاطره ای تلخ نشوی که اشکهایم را جاری سازد.به من قول بده که هیچوقت خاطره نشوی.من از خاطره ها بیزارم.من از تنهای بیزارم.به من قول بده.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108783029875811555?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108783029875811555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108783029875811555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108783029875811555' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108745766163006289</id><published>2004-06-16T23:12:00.000-07:00</published><updated>2004-06-17T00:34:21.630-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم برایت تنگ شده است.به همین سرعت،اصلاً همان شب که رفتی دلم برایت بیتاب شد.&lt;br /&gt;چه روز خوبی بود و چه لحظه های دلپذیری برای من.وقتی در چشمان مهربانت خیره میشدم،وقتی یک دنیا حرف را از چشمهایت میخواندم،وقتی سکوت میکردی و نگاهم میکردی،با آن دو چشم سادهء روشن،آرزو میکردم عقربه ها از حرکت بایستند.آرزو میکردم این لحظه ها تمام نشوند.چقدر دیروز دلم هوای گریه داشت.بغضی که نمیخواستم ببارد،و قلبی که نمیتوانست اندوه تو را تاب بیاورد.دیشب،اشکهایم را به بالش سپیدم سپردم.و دعا کردم که هرگز آسمان چشمان تو را ابری نبینم.حرف برای گفتن زیاد است،اما نمیدانم چرا نمیتوانم احساسم را با کلمات بیان کنم.کلمات اینجا جلوی چشمانم رژه میروند اما هیچکدام برای بیان تو مناسب نیستند.برای گفتن از تو واژه های تازه میخواهم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108745766163006289?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108745766163006289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108745766163006289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108745766163006289' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108720774464137089</id><published>2004-06-14T02:07:00.000-07:00</published><updated>2004-06-14T03:09:04.640-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دریا با تمام وسعتش در برابرم خودنمایی میکند.باد خنکی از جانب دریا میوزد و بوی آب شور در مشامم میپیچد.هوا رو به تاریکی میرود.خورشید دارد غروب میکند.دستانم را محکم گرفته ای و مرا دنبال خودت میکشانی.انگار میترسی اگر دستانم را رها کنی فرار کنم.&lt;br /&gt;کمی در کنار ساحل قدم میزنیم.کرمهای ریز با شیطنت انگشتانم را قلقلک میدهند.&lt;br /&gt;کنده درختی کنار ساحل است.یکی دیگر هم دورتر خودنمایی میکند.من دلم میخواهد روی شنها بنشینم.&lt;br /&gt;تو مینشینی روی کندهء درخت و من کنارت روی شنها مینشینم و سرم را روی پاهایت میگذارم.دستانت آرام روی موهایم میلغزند.خورشید دارد آخرین نفسهایش را میکشد.چقدر غروب را دوست دارم.وقتی قرص قرمز و زیبای خورشید در دل دریا فرو میرود و امواج نیلگون را با خون سرخ خود رنگ میکند.&lt;br /&gt;موجهای کف آلود تا کنارمان می آیند و برمیگردند.تو با موهایم بازی میکنی.میدانی چقدر اینکار را دوست دارم.میدانی چقدر آرامم میکند.&lt;br /&gt;میگویم چیزی بگو.میخواهم صدایت را بشنوم.میخندی و میگویی چه بگویم؟&lt;br /&gt;میگویم هرچه میخواهی.فقط حرف بزن،دلم برای صدایت تنگ شده است.میگویم اصلاً برایم شعر کوچه را بخوان،میدانی که چقدر این شعر را دوست دارم.&lt;br /&gt;تو با آن صدای آسمانیت برایم میخوانی و من خودم را به دست خاطراتمان میسپارم.&lt;br /&gt;دلم میخواهد خانه ای داشته باشم که هرروز از پنجرهء اتاق کوچکش دریا را ببینم.&lt;br /&gt;دلم میخواهد با صدای امواج از خواب بیدار شوم.و با بوسه ای تو را از خواب بیدار کنم.دلم میخواهد این روزهای شعر و عشق و نوازش و بوسه تا ابد ادامه داشته باشند.&lt;br /&gt;آری آغاز دوست داشتن است&lt;br /&gt;گرچه پایان راه ناپیداست&lt;br /&gt;من به پایان دگر نیندیشم&lt;br /&gt;که همین دوست داشتن زیباست&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108720774464137089?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108720774464137089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108720774464137089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108720774464137089' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108703982695989474</id><published>2004-06-12T03:38:00.000-07:00</published><updated>2004-06-12T04:30:27.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چقدر دلم برای دیدن دریا بیقرار است.دلم برای جنگلهای بکر و دست نخورده و دور افتادهء شمال که به جز من و تو هنوز هیچکس پیدایشان نکرده تنگ شده.&lt;br /&gt;برای آن جنگلهایی که خاطرات مارا مثل یک راز در دل سبزشان حفظ کرده اند.&lt;br /&gt;یادت می آید؟آن بچه آهوی کوچک را میگویم که بهت زده ما را نگاه میکرد،و همینکه دستم را دراز کردم تا نوازشش کنم فرار کرد و در بین درختان ناپدید شد.تو چادر کوچکمان را برپا کردی و من رفتم تا هیزم جمع کنم.هوا داشت تاریک میشد و تو آتش کوچک و زیبایی درست کردی.بعد هردویمان کنار آتش نشستیم و به شعله های سرکش آتش که زبانه میکشید و بالا میرفت خیره شدیم.من سرم را گذاشتم روی سینهء تو و تو دستانت را حلقهء بازوانم کردی.گفتم برایم شعر بخوان و تو خواندی...امشب در سر شوری دارم.....امشب در دل نوری دارم.......باز امشب در اوج آسمانم.......رازی باشد با ستارگانم.........لحظه ای به صورت مهربانت نگاه کردم.آتش یک طرف صورتت را روشن کرده بود و من در چشمانت برق عشق را میدیدم و قلبم آرام و آسوده برای تو میتپید.چشمهایم را بستم و خودم را به امواج پر شور صدایت سپردم.&lt;br /&gt;یادت می آید؟فردایش را میگویم که با هم رفتیم ماهیگیری.هنوز هم که یادم می افتد نمیتوانم لبخندم را پنهان کنم.تو داشتی به من ماهیگیری را یاد میدادی که پایت لغزید و در آب افتادی.وقتی دیدی از شدت خنده اشکهایم سرازیر شده اند، آمدی و مرا هم در آب انداختی.مثل بچه ها چقدر آب بازی کردیم و چقدر خندیدیم.هنوز خنکای آب رودخانه را بر پوستم حس میکنم.بعد هم خسته و بیحال روی علفها دراز کشیدیم و خیره شدیم به آسمان بالای سرمان.که ناگهان سایهء تورا بالای سرم احساس کردم.نگاهت کردم و در چشمانت خیره شدم.سرت را پایین آوردی و مرا بوسیدی.و من از شیرینی و حلاوت بوسه ات مست شدم.یک دستت را ستون بدنت کرده بودی و من احساس میکردم قویترین مرد دنیا را در کنار خودم دارم.موهای نرمت را آرام نوازش میکردم.چشمانمان با هم سخن میگفت،بدون آنکه کلمه ای حرف سکوت رؤیایی اطرافمان را بشکند.تو کنارم دراز کشیدی و من سرم را روی بازوان مردانه ات گذاشتم.وقتی تو  در کنارم بودی دیگر از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسیدم.تو در کنارم بودی و من آرامش و امنیت حضورت را با همهء وجودم احساس میکردم.&lt;br /&gt;دلم برای آن شبها که برایم از آسمان ستاره میچیدی تنگ شده است.دلم برای آن تازگی و طراوت،برای آنهمه عشق تنگ شده است.دوباره بیقرار شده ام.نازنینم!دلم برای تو تنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108703982695989474?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108703982695989474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108703982695989474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108703982695989474' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108689002912631513</id><published>2004-06-10T10:46:00.000-07:00</published><updated>2004-06-10T10:53:49.126-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>معصومیت نگاهت هرگز از خاطرم نمیرود.صداقتی که در چهرهء مهربانت موج میزد را هیچ زمانی فراموش نمیکنم.خیلی وقت بود که حتی آیینه را انقدر صاف و زلال ندیده بودم.چقدر مهربانی خوب است.و به قول فروغ من چقدر دلم برای همهء چیزهای خوب تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم میخواست تا ابد در چشمان نجیبت مینگریستم.شرمی که گونه هایت را رنگ زده بود زیباترین رنگی بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;همهء آن لحظه های قشنگ که به سرعت باد گذشتند و تمام شدند تا ابد در ذهنم باقی خواهد ماند.&lt;br /&gt;به تو اعتماد دارم،بعد از سالها ترس و بی اعتمادی تو تنها کسی هستی که توانستی دوباره از این حصار عبور کنی.حصار محکمی که ساخته بودم و فکر میکردم هرگز نمیشکند.اما پشیمان نیستم.میدانم دلیلی برای ترس و پشیمانی نیست.&lt;br /&gt;این روزها دلتنگم.برای ستارهء سهیلم دلتنگم.و نمیدانم چرا انقدر زود از همه چیز میرنجم.کاش زندگی مثل یک قصه بود.قصه ها پایان خوبی دارند.تو میدانی چرا قصه همیشه زیباتر از واقعیت است؟تو میدانی چرا من انقدر زود دلتنگ میشوم؟&lt;br /&gt;دلم برای دریا تنگ شده.دلم میخواهد کنار ساحل بنشینم و ساعتها به صدای مسحورکنندهء امواج گوش بسپارم.بگذارم آب پاهایم را نوازش کند.بگذارم نسیم از روحم عبور کند.دلم میخواهد شب که رسید و مهتاب همه جا را روشن کرد،تنهای تنها روی شنها بنشینم و به آتشی که در مقابلم زبانه میکشد، خیره شوم.میخواهم تنها باشم،و در تنهایی فقط به تو فکر کنم.به حریر نرم و لطیف صدای تو.&lt;br /&gt;تازگی دلم کوچک شده است.دلتنگم.دلتنگ همهء چیزهای خوبی که بود و دیگر نیست.دلتنگ همهء چیزهای خوبی که هست ولی از من دور است.دلم برای همهء چیزهای خوب تنگ شده است.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;تو فکر یک سقفم،یه سقف بی روزن&lt;br /&gt;یه سقف پا برجا،محکمتر از آهن&lt;br /&gt;سقفی که تن پوش هراس ما باشه&lt;br /&gt;تو سردیه شبها،لباس ما باشه&lt;br /&gt;سقفی اندازهء قلب من و تو&lt;br /&gt;واسه لمس تپش دلواپسی&lt;br /&gt;برای شرم لطیف لحظه ها&lt;br /&gt;واسه پیچیدن بوی اطلسی&lt;br /&gt;سقفمون افسوس و افسوس&lt;br /&gt;تن ابر آسمونه&lt;br /&gt;یه افق یه بینهایت&lt;br /&gt;کمترین فاصلمونه&lt;br /&gt;تو فکر یه سقفم یه سقف رؤیایی&lt;br /&gt;سقفی برای ما،حتی مقوایی&lt;br /&gt;سقفمون افسوس و افسوس&lt;br /&gt;تن ابر آسمونه&lt;br /&gt;یه افق یه بینهایت&lt;br /&gt;کمترین فاصلمونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108689002912631513?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108689002912631513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108689002912631513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108689002912631513' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108676276796691349</id><published>2004-06-08T23:32:00.000-07:00</published><updated>2004-06-08T23:32:47.966-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمیدونم چرا انقدر دلم شور میزنه.دست و دلم به هیچ کاری نمیره.قلبم اومده توی دهنم.یه احساس بدی دارم.&lt;br /&gt;نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه.نمیدونم چرا اینطور وقتا همه چی دست به دست هم میده و بیشتر باعث ناراحتی آدم میشه.نمیدونم چرا انقدر بد شانسی میارم.نمیدونم چی بگم.بگم لعنت به این روزگار؟بگم لعنت به آدمایی که فقط خودشون رو میبینن؟به کی باید اعتراض کرد؟&lt;br /&gt;وای خدایا!تو دیگه کی میخوای به من آرامش بدی؟کی میخوای منو از شرٌ این اضطراب کشنده خلاص کنی؟&lt;br /&gt;من خسته شدم از بس هر صبح با دلهره از خواب پریدم و تمام روز توی دلم آشوب بود.این توقع زیادیه که ازت دارم؟فقط یه ذره آرامش.فقط یکمی امنیت.&lt;br /&gt;سایه ش رو همه جا دنبال خودم احساس میکنم.حتی وقتی میخوام یه حرفی بزنم که اون نشنوه میترسم که همهء این دیوارا و پنجره ها بهش خبر بدن.خدایا من باید همیشه با این ترس زندگی کنم؟با این ترسی که خون رو توی رگهام منجمد میکنه؟&lt;br /&gt;کاش همهء این روزای تلخ تموم بشه.کاش دوباره روزی بیاد که وقتی بیدار میشم دیگه هیچ اضطرابی به دلم چنگ نزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108676276796691349?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108676276796691349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108676276796691349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108676276796691349' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108661578039784744</id><published>2004-06-07T06:40:00.000-07:00</published><updated>2004-06-07T06:43:00.396-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتی اشکام میشن پرده و جلوی چشمام رو میگیرن،وقتی دلم قد دل یه گنجشک کوچولو میشه،وقتی دوست دارم الکی بهونه بگیرم و خودمو برات لوس کنم،تو لازم نیست هیچ کاری بکنی.فقط بشین کنارمو دستامو بگیر توی دستات.بذار حس کنم که همیشه کنارم میمونی.بذار برات گریه کنم و تو با انگشتات آروم اشکام از رو گونه هام پاک کن.بذار حس کنم درکم میکنی،میفهمی چی میگم و واقعاً چی میخوام.&lt;br /&gt;بودنت به من آرامش میده.مهر تو به من آرامش میده.ازم دریغش نکن.میخوام بهت بگم که خیلی دوستت دارم.دلم خیلی گرفته و من فقط میخوام که تو اینجا باشی.کنار من و من گرمای دستای مهربونت رو حس کنم.عزیزم من فقط همین روازت میخوام نه هیچ چیز بیشتری.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108661578039784744?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108661578039784744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108661578039784744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108661578039784744' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108644178105556161</id><published>2004-06-05T06:21:00.000-07:00</published><updated>2004-06-05T06:23:01.056-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چقدر دلم هوایت را کرده است.چقدر دلم میخواست الان اینجا بودی و من سرم را بر روی سینه ات میگذاشتم و تو دستانت را دور بازوانم حلقه میکردی.&lt;br /&gt;چگونه میگذرد زمان که تا به خودمان می آییم میبینیم همه چیز تمام شده است؟یاد حرفهایت که می افتم دلم فشرده میشود.&lt;br /&gt;یادت می آید آن روز که از شدت اندوه حتی نمیتوانستم بایستم اول هرچقدر خواستی فریاد زدی،(بر سر من که نه،ولی شنیدن فریادهایت دلم را میلرزاند)و بعد مرا محکم در آغوشت گرفتی و گفتی هرچقدر میخواهی گریه کن.گفتی که تو کنارم میمانی.گفتی از هیچ چیز نترسم.ولی نماندی و رفتی.حسرت پرسیدن این چرا هنوز بر دلم مانده.&lt;br /&gt;این چرا که هر شب مثل کابوس بر سرم فرو می آید و حتی یک لحظه نمیتوانم  فراموشش کنم.&lt;br /&gt;کنار آن رودخانه زیر آن درختها،وقتی با هم راه میرفتیم،وقتی صدای لطیفت در گوشم میپیچید،چقدر خوشبخت بودم آن روزها.چرا عمر خوشبختیها انقدر کوتاه است؟تو میدانی چرا؟&lt;br /&gt;وای چقدر دلم برایت تنگ شده.دلم برایت پر پر میزند.خدایا دیگر نمیتوانم تحمل کنم.من سزاوار این همه اندوه نیستم.یاد شوخیهایت،یاد نصیحتها و قصه هایت که می افتم دلم میخواهد دوباره زمان را به عقب برگردانم تا دوباره در کنارت باشم.&lt;br /&gt;یادم به آن شبی افتاده که با هم سوار آن تاب بزرگ قدیمی انتهای باغ شدیم.تو مرا محکم گرفته بودی و وقتی تاب بالا میرفت من احساس میکردم کافیست دستهایم را دراز کنم تا ماه را در دستانم بگیرم.وقتی تو کنارم بودی دیگر از هیچ چیز نمیترسیدم.&lt;br /&gt;همه چیز زیبا بود.تو حمایتم میکردی.چقدر لحظه ها برایم شیرین و رؤیایی بود.&lt;br /&gt;یادت می آید برایم میخواندی:داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی/شهر خاموش دلم رو تورو پر آوازه کردی/آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود/اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود/همین حرفهایت آتش حسادت دیگران را شعله ور میکرد و آخر هم نتوانستند این همه عشق را تحمل کنند.&lt;br /&gt;چقدر مهربان بودی.درست مثل یک رؤیا،لطیف و دست نیافتنی.&lt;br /&gt;عزیز دلم به اندازه تک تک روزهای با هم بودن برایت دلتنگم.یادت می آید میگفتی دلتنگیهایم را بنویسم؟حالا دارم مینویسم.برای تو مینویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم.&lt;br /&gt;دوستت دارم.د و س ت ت د ا ر م..........&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108644178105556161?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108644178105556161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108644178105556161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108644178105556161' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108627982360275769</id><published>2004-06-03T09:23:00.000-07:00</published><updated>2004-06-03T09:23:43.603-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من میترسم.من الان به شدت غمگینم.من میترسم که زلزله همه چیزم را از من بگیرد.ترس من از مرگ نیست.نه تنها از مرگ نمیترسم بلکه با اشتیاق پذیرایش میشوم.فقط از خدا میخواهم هرآنچه که از عمر من باقیست به عمر کسانی که دوستشان دارم بیفزاید.من از تنهایی میترسم.از اینکه خانه ام ویران شود و من بدون سرپناه بمانم.از اینکه فردایی بیاید که در آن دیگر خانواده ای نداشته باشم.&lt;br /&gt;از اینکه زمین تشنه دوستانم را ببلعد.ثانیه ها نمیگذرند .انگار میخواهند بیشتر عذابم دهند.من میترسم که دیگری فرصتی برای گفتن دوستت دارم پیدا نکنم.&lt;br /&gt;من میترسم بدون اینکه قلبم را به کسی هدیه داده باشم بمیرم.دلم میخواهد برادرم را در آغوش بگیرم و با تمام وجود بگویم که دوستش دارم.دلم میخواهد سرم را بر سینهء پدرم بگذارم و بگویم که در همهء زندگیم چقدر به عشق او احتیاج داشته ام.دلم میخواهد تک تک آنهایی را که دوست دارم بار دیگر ببینم و دوباره به آنها بگویم که چقدر برایم عزیز و دوست داشتنی هستند.اندوه قلبم را میفشارد.نفسهایم سنگین شده اند.شاید فردا دیگر نه من باشم و نه این سطور در هم و آشفته.خدایا من میدانم که تو قادر مطلقی و بدون اردهء تو حتی برگی از درخت بر زمین نمی افتد.کاش فرصتی دیگر برای جبران اشتباهاتمان به ما بدهی.خدایا تنها تو میتوانی امنیت و آرامش را دوباره به ما برگردانی. من فقط دلم میخواهد این کابوس وحشتناک تمام شود و من همهء آنهایی را که دوست دارم دوباره زنده و سالم ببینم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108627982360275769?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108627982360275769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108627982360275769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108627982360275769' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108615488207422302</id><published>2004-06-01T22:09:00.000-07:00</published><updated>2004-06-01T22:41:22.073-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی روت زیاده.خودت هرچی دلت میخواد به من میگی اونوقت من حق ندارم دوتا کلمه از تو انتقاد کنم.بهت برخورد؟به درک،به جهنم.خسته شدم از دستت.&lt;br /&gt;چقدر  تحملت کنم؟چقدر به حرفات لبخند بزنم و به خودم بگم که حتماً شوخی بوده؟چقدر نگاهای سردت رو ببینم و به روی خودم نیارم؟&lt;br /&gt;تو مگه فکر کردی کی هستی؟فکر کردی من نمیتونم بدون تو زندگی کنم؟&lt;br /&gt;اشتباه فکر کردی.پس هنوز منو خوب نشناختی.من اگر هیچی بهت نمیگم و تحملت میکنم برای اینه که حوصله دعوا کردن رو ندارم.وگرنه اگر مجبورم کنی،اگر بخوای بازم اینطوری رفتار کنی،برای همیشه میذارمت کنار.فکر میکنم که اصلاً نبودی.فکر میکنم مردی.مطمئن باش که بدون تو هم میتونم زندگی کنم.مطمئن باش.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108615488207422302?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108615488207422302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108615488207422302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108615488207422302' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108584545681964754</id><published>2004-05-29T08:43:00.000-07:00</published><updated>2004-05-29T08:44:16.820-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شاید الان بگی زده به سرم یا خل شدم.شاید از دستم عصبانی بشی و دلت بخواد سرمو بزنی توی دیوار،شایدم فقط توی دلت به حالم تأسف بخوری و هیچی بهم نگی.&lt;br /&gt;ولی میدونی چیه عزیزم؟من همینم که هستم.یه روز توی زندگیم تصمیم گرفتم خودم باشم و دیگه نقش بازی نکنم.یه روز تصمیم گرفتم کاری نداشته باشم که دیگران چی میگن و ازم چی میخوان.&lt;br /&gt;حالا احساس میکنم حالم خیلی بهتره.اینکه مجبور نباشی یه نقاب مسخره رو همه جا با خودت ببری خیلی عالیه.حالا تو خودت بشین فکر کن ببین میتونی منو همینطوری که هستم دوست داشته باشی یانه.چون من دلم نمیخواد به خاطر هیچکس هویت خودمو از دست بدم و بشم یه آدم وابسته که هرچی تو دوست داری رو دوست داشته باشه.&lt;br /&gt;من تورو دوست دارم به خاطر خوبیایی که داری.تورو دوست دارم به خاطر اون روحی که خدا در تو دمیده.نمیخوام به اشتباهاتت فکر کنم.نمیخوام دائم اونا رو جلوی چشمام بیارم.دلم میخواد مثبت فکر کنم.&lt;br /&gt;میخوام برای دوست داشتنم شرط نذارم.کاش تو هم شرط نمیذاشتی.&lt;br /&gt;امیدوارم بتونی اینو بفهمی که هیچکس کامل نیست.هرکسی یه نقصی داره.مهم اینه که سعی کنیم به خوبیامون اضافه کنیم و هروقت فهمیدیم اشتباه کردیم برگردیم.از من نخواه که بشم یه عروسک کوکی چون منم از تو این رو نمیخوام.میدونم بعضی وقتا بداخلاق میشم،یا عصبی یا پرتوقع.ولی تو خودت خوب میدونی که توی دلم چی میگذره.میدونی که منظوری ندارم،پس بیخودی از من دلخور نشو.من دوستت دارم.بدون قید و شرط.&lt;br /&gt;دوستت دارم چون دلم میخواد دوستت داشته باشم.چون وقتی دوستت دارم احساس بهتری دارم.چون نمیخوام دلم رو با نفرت و کینه پر کنم.دلم میخواد دلم سفید سفید باشه،بدون هیچ گردی از دلخوری.&lt;br /&gt;تو چی؟؟؟میتونی همین آسمانی رو که الان هستم دوست داشته باشی نه اونی رو که خودت میخوای؟میتونی بدون شرط دوستم داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108584545681964754?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108584545681964754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108584545681964754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108584545681964754' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108573178069089341</id><published>2004-05-27T23:17:00.000-07:00</published><updated>2004-05-28T01:09:40.690-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز چه روز محشری بود.آب انگار همهء خستگیهای آدمو میشوره و با خودش میبره.رفتم استخر و خیلی خوش گذشت.بعدشم هول هول اومدم خونه،چون کلاس داشتم اما استاد محترم طبق معمول گذاشتم سر کار.&lt;br /&gt;این استادمم خیلی آدم خاصیه.حرفاش رو که هیچوقت نمیتونم باور کنم.ولی خندم میگیره از اینکه اگر خودم گاهی عجیب غریبم،آدمای عجیب غریبم به پستم میخوره.&lt;br /&gt;باهاش خیلی رفیقم.ولی بدم نشد که نیومد،چون خیلی تمرین نکرده بودم.&lt;br /&gt;شبم که رفتم خونهء عمم.واقعاً زندگی بدون مرد چقدر لذت بخشه.شوهرش نبود و پسر کوچولوشم با خودش برده بود.چقدر راحت بودیم.&lt;br /&gt;کلی حرف زدیم و خندیدیم.آخر شبم دیگه نای حرف زدن نداشتیم.بعد من چراغ رو خاموش کردم و اومدم برم روی تخت که یه دفه انگشت کوچیکهء پام با سرعت نور خورد توی صندلی میز توالت عمم.حالا همینطوری که من از درد ضعف کرده بودمو نفسم در نمیومد،عمم هول شده بود و هی میپرسید چی شدی؟&lt;br /&gt;اولش که حرف نمیتونستم بزنم چون از درد نفسم رفته بود.بعدشم اشک جمع شده بود توی چشام،اما یه دفه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده.&lt;br /&gt;بعد عمم هی میپرسید چی شدی آخه؟منم وسط خندم به بدبختی حالیش کردم چی شده،که اونم منفجر شد.فکر کنم فقط یه ربع داشتیم به حد مرگ میخندیدیم.&lt;br /&gt;انقدر که هردومون حالمون بد شده بود.حالا بدتر از همه خودم بودم که با وجود اون درد کشنده نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم.&lt;br /&gt;آخه کار همیشگیمه.نمیدونم چرا این انگشت بدبخت من دائم میخوره اینور و اونور.انقدر خورده تو در و دیوار که دیگه به جای گریه خندم میگیره.&lt;br /&gt;خلاصه خواب از سر جفتمون پرید.وای خداجونم شکرت.به خاطر همهء شادی که دیروز بهمون بخشیدی.خیلی دوست دارم خداجون.&lt;br /&gt;..................................................................................................................&lt;br /&gt;دلم یه ماشین فورد قرمز روباز میخواد،که  بشینم کنارت و یه موسیقی لایت برام بزاری.بریم کنار ساحل و تو با سرعت برونی و من موهامو تو دست باد رها کنمو واز شادی جیغ بکشم.فقط من باشم و تو.تنهای تنها.همینطور برونی و صدای خنده هامون توی ساحل بپیچه.بوی دریا رو فرو بدیمو به هیچ چیزی غیر از خودمون فکر نکینم.دلم تو رو میخواد،با یه عالمه عشق.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108573178069089341?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108573178069089341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108573178069089341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108573178069089341' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108557610791366799</id><published>2004-05-26T05:54:00.000-07:00</published><updated>2004-05-26T05:55:07.913-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>رفت تا او زنده بماند…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب ميراندند.آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.&lt;br /&gt;زن جوان:يواشتر برو من ميترسم.&lt;br /&gt;مرد جوان:نه اينجوري خيلي بهتره.‍&lt;br /&gt;زن جوان:خواهش ميكنم،من خيلي ميترسم.&lt;br /&gt;مرد جوان:خوب،اما اول بايد بگويي كه دوستم داري.&lt;br /&gt;زن جوان:دوستت دارم،حالا ميشه يواشتر بروني؟&lt;br /&gt;مرد جوان:مرا محكم بگير.&lt;br /&gt;زن جوان:خوب حالا ميشه يواشتر بري؟&lt;br /&gt;مرد جوان:باشه،به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري،آخه نميتونم راحت برونم،اذيتم ميكنه.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد،يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.&lt;br /&gt;مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.&lt;br /&gt;دمي مي آيد و بازدمي ميرود.اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد كه نفس آدمي را ميبرد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108557610791366799?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108557610791366799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108557610791366799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108557610791366799' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108504023660494451</id><published>2004-05-20T01:03:00.000-07:00</published><updated>2004-05-20T01:03:56.603-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>میخواهم فراموش کنم.میخواهم از یاد ببرم.چرا مرا به حال خودم وا نمیگذاری؟چرا آشفته ام میکنی.چرا قلبم را میفشاری؟&lt;br /&gt;رهایم کن.من مال این قفس نیستم.چرا نمیگذاری آزاد باشم؟&lt;br /&gt;من حال تو را میفهمم.تو هم حال مرا بفهم.انقدر آزارم نده.میخواهم فقط خاطره ای باشم غبارآلود.چرا نمیفهمی چه میگویم؟&lt;br /&gt;..............................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه عزیز دلی که خیلی دوسش دارم،احتیاج داره که براش دعا کنیم.دلم میخواد بدونه با همهء وجودم براش دعا میکنم.ایشالا هزارتا طلوع دریا رو ببینی.دلم میخواد با هم بریم و کنار دریا قدم بزنیم.دلم میخواد کنارت بشینم و سرمو بذارم روی شونه هات و چشمامو ببندم و بذارم تو به جای من همه چیز رو ببینی و برام تعریف کنی.&lt;br /&gt;دلم میخواد بیام پیشت و دستای مهربونت رو توی دستام بگیرم و فقط نگاهت کنم.&lt;br /&gt;دلم میخواد همهء دوستام که میان و به من سر میزنن برای عزیز دلم دعا کنن.دعا کنن که هزارسال دیگه هم قشنگیه طلوع خورشید رو ببینه.دعا کنن هیچوقت دلش نلرزه.آمین...&lt;br /&gt;................................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها دلم برای خودم  تنگ شده است.خدایا چرا انقدر از تو دور شده ام؟چرا تورا مثل گذشته در کنار خودم احساس نمیکنم؟چرا دوباره غرق در گناه شده ام؟محبوبم!بیقرارم.بیقرار دیدار تو.بیقرار حضور تو.دلم برایت تنگ شده است.اما اشکی برایم باقی نمانده است تا بر غربت خود بگریم.&lt;br /&gt;تو انقدر خوب و من انقدر بد؟چگونه میتوانم؟چگونه میتوانم انقدر ناسپاس باشم.چگونه میتوانم اینقدر فراموشکار باشم؟خدایا من دلم برای دستان پرمهرت تنگ شده است.دلم برای آن نگاههای مهربانت تنگ شده است.چرا دیگر نگاهم نمیکنی؟&lt;br /&gt;میدانم گناهکارم.میدانم تو را رنجانده ام.میدانم،به خودت قسم که میدانم.ولی این بخشش بی حد و اندازهء توست که مرا به امید رحمتت به اینجا کشانده.درهای عرشت را بر روی من نبند.&lt;br /&gt;میخواهم اسمت را با تمام وجود فریاد بزنم.میخواهم صدای ناله هایم در تمام آسمان بپیچد.میخواهم گریه هایم ملکوتت را به لرزه در بیاورد.میخواهم دوباره دوستم داشته باشی.میخواهم درهای آسمان را برویم باز کنی.بگذار به سویت بیایم.&lt;br /&gt;مرا اینچنین تنها و آشفته در این گردباد رها نکن.بگذار دوباره تو را کنار خودم احساس کنم.دلم برای امنیت حضور تو تنگ شده است.محبوبم!دلم برای تو تنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108504023660494451?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108504023660494451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108504023660494451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108504023660494451' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108495593173072459</id><published>2004-05-19T00:21:00.000-07:00</published><updated>2004-05-19T01:38:51.730-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگه دستام خالی باشه                اگه باشم عاشق تو&lt;br /&gt;غیر دل چیزی ندارم                      که بدونم لایق تو&lt;br /&gt;دلمو از مال دنیا                           به تو هدیه داده بودم&lt;br /&gt;با تموم بی پناهی                       به تو تکیه داده بودم&lt;br /&gt;هر بلایی سرم اومد                     همه زجری که کشیدم&lt;br /&gt;همه رو به جون خریدم                 ولی از تو نبریدم........&lt;br /&gt;چند روزه این شعر توی ذهنم میچرخه.رفته بودم بیمارستان.داشتم با سرپرستمون حرف میزدم.سه چهار سالی از من بزرگتره.از شعر میگفتیم که یه دفه گفت این شعر رو شنیدی؟گفتم آره بعد شروع کرد به خوندنش و من دیدم که چشماش پر از اشک شدن.بهش گفتم چقدر زیبا شده و اون نگاهم کرد.توی دلش یه چیزی لرزید.یه چیزی که به نظر من آدما رو خیلی زیبا میکنه.عشق...&lt;br /&gt;از تمام رمز و رازهای عشق&lt;br /&gt;جز همین سه حرف&lt;br /&gt;جز همین سه حرف سادهء میان تهی&lt;br /&gt;چیز دیگری سرم نمیشود&lt;br /&gt;من سرم نمیشود&lt;br /&gt;سرم نمیشود&lt;br /&gt;ولی&lt;br /&gt;راستی دلم که میشود&lt;br /&gt;فکر میکنم عشق همه چیزش قشنگه.حتی شوریدگیش،حتی آشفتگیش.وقتی تو زندگیت هیچکسی رو بیشتر از خودت دوست نداشته باشی،هیچوقت نمیفهمی چه لذتی داره که دلت برای یکی دیگه بتپه.&lt;br /&gt;چقدر خوشبخته کسی که این احساس قشنگ رو تجربه کرده.چقدر خوشبخته کسی که همیشه کسی رو داره که دلتنگش بشه و بهش محبت کنه.&lt;br /&gt;دلم برای اون کوچه باغای قدیمی تنگ شده.برای  اون کوچه های باریک و دراز که بهترین جا برای عاشق شدنه.برای عطر یاس که میپیچه توی تموم کوچه و مست مستم میکنه.برای اون دیوارای کاهگلی،برای بوی خاک بارون خورده و شکوفه های گیلاس و آلبالو که آدمو یاد بهشت میندازه.&lt;br /&gt;برای اون شرمی که گونه هامو رنگ میزنه.برای صدای قلبم که با ضربان قلب تو یکی میشه.&lt;br /&gt;چقدر دلم تنگ شده برای یکی از این کوچه ها که دستامو بگیری و با هم از کنار بیدای مجنون بگذریم.توی گوشم حرفای قشنگت رو  زمزمه کنی و من چشمامو ببندمو خودمو بسپارم به تو.تو بشی چشمای من،بشی پاهای من.تو بشی همهء وجود من.&lt;br /&gt;آری آغاز دوست داشتن است&lt;br /&gt;گرچه پایان راه ناپیداست&lt;br /&gt;من به پایان دگر نیندیشم&lt;br /&gt;که همین دوست داشتن زیباست&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108495593173072459?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108495593173072459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108495593173072459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108495593173072459' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108463173457924085</id><published>2004-05-15T07:06:00.000-07:00</published><updated>2004-05-15T07:35:34.580-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به من نگاه کن.به چشمانم نگاه کن.آیا عمق اندوهم را در نمی یابی؟اشکهایم را آیا نمیبینی؟&lt;br /&gt;قلبم آشفته و بیقرار میتپد.میترسم.وحشت امکان هر کاری را از من گرفته است.در باز میشود تو در آستانهء در می ایستی.من به کنج اتاق پناه میبرم سایه ات بر روی دیوار پهن میشود.من میلرزم.&lt;br /&gt;انقدر خودم را در خودم فشرده ام که کوچک شده ام.از سکوت خسته شده ام.میخواهم فریاد بزنم.صدا در گلویم خفه میشود.&lt;br /&gt;نگاهم را از نگاهت پنهان میکنم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;تمام تنم خیس شده است.بدنم در کورهء تب میسوزد.هراسان به اطرافم نگاه میکنم.نفسم به شماره می افتد.صدای تپشهای قلبم را میشنوم.&lt;br /&gt;همه جا تاریک است.خواب دیده ام انگار.این کابوسهای تلخ نمیخواهند رهایم کنند؟؟؟&lt;br /&gt;آرام دراز میکشم.خیره به سقف.کلافه و سردرگم.لبهای خشکم در تمنای جرعه ای آب،تا آتش درونم را آرام کند.&lt;br /&gt;در باز میشود تو می آیی و من فقط زیر لب میگویم:آب،و تو لحظه ای بعد با لیوانی در دست بر میگردی،لیوان را میگذاری و میروی.&lt;br /&gt;لیوان را به لبهایم نزدیک میکنم،فقط یک قطره کافیست،دوباره حالم به هم میخورد و تمام حجم معده ام را در ظرف کنارم بالا می آورم.&lt;br /&gt;تشنه ام،تشنه،دارم میسوزم.دوباره دراز میکشم و  به سقف خیره میشوم.میترسم چشمانم را ببندم.میترسم دوباره کابوس ببینم.&lt;br /&gt;هرگز به این اندازه از شب بیزار نبوده ام.چرا تمام نمیشود؟نکند خورشید راهش را گم کرده باشد؟نکند آمدنش را فراموش کرده باشد؟&lt;br /&gt;دلم میخواهد همهء این لحظه های تلخ تمام شود.هیچ چیز دیگری نمیخواهم.فقط تمام شود.همین.......................&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108463173457924085?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108463173457924085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108463173457924085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108463173457924085' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108436699259838807</id><published>2004-05-12T05:02:00.000-07:00</published><updated>2004-05-12T06:03:12.603-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تب دارم.دارم ميسوزم.چقدر دلم برات تنگ شده.براي اينكه موهاي بلندمو ببافي و برام شعر بخوني.براي اينكه دوتايي با هم بريم بيرون و كلي بگرديم.براي اينكه پسته ها رو مغز كني و بذاري توي دهنم و من با شيطنت دستت رو گاز بگيرم.براي اينكه بهت غر بزنم و تو تحملم كني.براي اينكه از دستت عصباني بشم و دستت رو محكم گاز بگيرم و تو فقط بخندي.براي اينكه فكر كني هنوز يه دختر چهارسالم و برام با زبان كودكانه شعر بخوني و من از خنده ريسه برم.&lt;br /&gt;نميدونم چرا!نميخواستم كه دلم برات تنگ بشه.نميخواستم يادم بياد كه خيلي مهربون بودي.نميخواستم ديگه هيچوقت دوستت داشته باشم.چرا همه چيز به اين سرعت عوض شد؟&lt;br /&gt;چرا ديگه برام شعر نخوندي؟چرا ديگه باهام مهربون نبودي؟حتي وقتي جسمت در كنارم بود،روحت نبود.چرا يه دفه انقدر تلخ شدي؟&lt;br /&gt;وقتي از دستت ناراحت ميشدم هميشه ميومدي منت كشي.انقدر نازمو ميكشيدي تا باهات آشتي ميكردم.حتي وقتي از دستت عصباني ميشدم و هرچي دلم ميخواست بهت ميگفتم.حتي وقتي بهت ميگفتم ازت متنفرم،تو فقط ميخنديدي و محكمتر بغلم ميكردي.باورت نميشد كه من با اون همه احساسات،اين حرفا رو از ته دلم بهت بزنم.ولي حقيقت داشت.از ته ته ته دلم بهت ميگفتم.من عوض شده بودم،چون تو عوض شدي.من رنج ميكشيدم و يك روز تصميم گرفتم به رنج كشيدنم پايان بدم.براي همينم قلبم رو از توي سينم بيرون كشيدم و به جاش يه تيكه سنگ گذاشتم.&lt;br /&gt;تقصير تو بود.تو كه همه چيز من بودي،تكيه گاهم بودي،اميدم بودي.&lt;br /&gt;اما الان ديگه نيستي.اين روزا خيلي تنهام.چون ديگه تكيه گاهي ندارم.چون ديگه هيچ كس رو ندارم.&lt;br /&gt;اما با اين همه نميدونم چرا دلم انقدر برات تنگ شده.خالي خاليم.از همه چيز.از عشق،ازمهربوني،از زندگي.اين آدمي كه داره اينا رو مينويسه همون دخترك احساساتي و مهربون كه عاشق همه’ آدما بود نيست.منم عوض شدم.تلخ شدم.خودم ميدونم كه ديگه نميتونم اون قلب سفيد و بي توقع رو پيدا كنم.اون گم شد.براي هميشه و براي من فقط حسرتش باقي مونده.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108436699259838807?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108436699259838807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108436699259838807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108436699259838807' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108411445821132742</id><published>2004-05-09T07:54:00.000-07:00</published><updated>2004-05-09T07:58:49.263-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمیدونم چرا ذهنم خالیه.هیچی به ذهنم نمیرسه تا بنویسم.قبل از اینکه شروع کنم یه عالمه حرف داشت همینطوری توی مغزم رژه میرفت.اما همینکه خواستم بیارمشون روی صفحه نمیدونم یهو چی شدن.&lt;br /&gt;جمعه رفتم نمایشگاه کتاب،جای همهء اونایی که نتونستن برن خالی.خیلی خوب بود.مهمتر از همه اینکه یکی از اون کتابای نایابی رو که میخواستم پیدا کردم.اصلاً باورم نمیشد.سفر به انتهای شب(لوئی فردینان سلین).کلی ذوق کردم.&lt;br /&gt;دوتا کتابم از هرمان هسه گرفتم که از ترجمه هاش اصلاً خوشم نیومد.سالن مطبوعات خیلی خوب بود.غرفهء چلچراغ رو هم سر زدم.امیر مهدی ژوله یا همون کودک فهیم با خیلیای دیگه بودن.جالب اینکه تو غرفه شون هندوانه میفروختن.&lt;br /&gt;حسام نواب صفوی و مهراج محمدی و رامین پرچمی و چند تا دیگه هم بودن.&lt;br /&gt;راستی خانوم پری زنگنه رو هم دیدم.من یادمه بچه بودم یه نوار با صداش داشتم که خیلی برام دوست داشتنی بود.&lt;br /&gt;اما نمایشگاه غلغله بود.این وسط نمیشد توی سالنها راه رفت.دائم بهت تنه میزدن.بعضیا هم که از شلوغی سوء استفاده میکردن و از قصد تنه میزدن  و چشم غره ها و حتی اعتراض تو هم باعث نمیشد عین آدمیزاد راه برن.&lt;br /&gt;ولی در کل خوب بود.امیدوارم بتونم  پنجشنبه هم دوباره برم.&lt;br /&gt;شما هم اگر وقت کردید یه سری بزنید.پشیمون نمیشید.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108411445821132742?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108411445821132742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108411445821132742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108411445821132742' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108377089178606932</id><published>2004-05-05T07:38:00.000-07:00</published><updated>2004-05-05T08:32:36.966-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آسمان ابریست،باد می آید،ابرهای تیرهء اندوه آسمان را سیاه پوش کرده اند.دلم گرفته.خدا نیست،تو نیستی و انگار هیچ کس نیست.من اینجا در مسیر طوفان تنها ایستاده ام و به گردبادی نگاه میکنم که هر لحظه به من نزدیکتر میشود و میخواهد وجودم را،همهء وجودم را ببلعد.&lt;br /&gt;حتی این درختان سبز هم در نگاهم زیبا نیستند.برگهایشان را در هوا تکان میدهند و با غرور نگاهم میکنند.انگار میخواهند زندگی سبزشان را به رخم بکشند و تحقیرم کنند.&lt;br /&gt;هوا بوی غم میدهد،باد زوزه میکشد،ابرها می غرند و من گریه میکنم.&lt;br /&gt;آسمان میبارد.نمیدانم این اشکهای من است یا باران که گونه هایم را خیس کرده است.&lt;br /&gt;چیز زیادی یادم نیست.هنوز سرم درد میکند.همه چیز مثل فیلمی که با دور تند پخش شود از جلوی چشمم میگذرد.نمیبینم.همه چیز مبهم است.&lt;br /&gt;انقدر فریاد زده ام که گلویم درد میکند.انگار دنیا دور سرم میچرخید.&lt;br /&gt;چهرهء هیچکس را واضح نمیدیدم،صداها گنگ بود و من روی زمین پیچ و تاب میخوردم.&lt;br /&gt;هنوز حالم بد است.انگار خواب دیده ام.شاید کابوسی بود که دیگر گذشته.نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم..................&lt;br /&gt;دلم فقط آغوش امنی میخواهد تا به اندازهء همهء این ابرها بگریم.دلم امنیت میخواهد تا مثل آن پرندهء کوچک،خودم را در آغوش آبی آسمان رها کنم.&lt;br /&gt;دلم میخواست برایت از شبهایم ستاره سوغات بیاورم،اما دیگر ستاره ای نمانده.آن روزهای خوب دیگر تمام شدند،انگار هرگز نبوده اند،مثل آن ستاره ها که انگار یکی همه را از دامن آسمان دزدیده است.&lt;br /&gt;باد می آید.........باد می آید و جوانی مرا با خودش می برد،باد می آید و خاطرات قشنگم را پرپر میکند،باد می آید و روح خسته ام را در هم میپیچد.&lt;br /&gt;پیر شده ام انگار.دلم نمیخواهد در آینه نگاه کنم.آخر من که هنوز جوانی نکرده ام،پس چرا انقدر شکسته شده ام؟&lt;br /&gt;شاید جوانیم را گم کرده ام،گل شادابیم را آن نگاههای تلخ خشکاند،آن حرفهای گزنده......&lt;br /&gt;تمام وجودم یخ زده،نمیدانم هوا سرد است که اینطور میلرزم یا لرزش شانه هایم از هق هق گریه است.&lt;br /&gt;هرگز خودم را اینطور احساس نکرده بودم.انقدر رها شده،انقدر تنها.&lt;br /&gt;خدایا چرا خوابهایم تعبیر نمیشوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا! آرامش و امنیت را به من برگردان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش وقتی آسمان بارانی است&lt;br /&gt;از زلال چشمهایش تر شویم&lt;br /&gt;وقت پائیز از هجوم دست باد&lt;br /&gt;کاش مثل پونه ها پرپر شویم&lt;br /&gt;کاش وقتی آرزویی میکنیم&lt;br /&gt;از دل شفافمان هم رد شود&lt;br /&gt;مرغ آمین هم از آنجا بگذرد&lt;br /&gt;حرفهای قلبمان را بشنود&lt;br /&gt;.................................................................................................................&lt;br /&gt;نمیدونم الان چی بنویسم.این مدتی که نبودم،بهم خیلی سخت گذشت.روزای بدی بود که هر ثانیه ش برام هزار سال طول کشید.دلم میخواد اینو بدونین که توی این مدت،تنها دلخوشیم حرفای محبت آمیز شما بود.نمیدونم اگر شما نبودید این روزا چقدر سختتر میگذشت،اما وقتی به خونه م سر میزدم احساس میکردم هنوز آدم خوب تو این دنیا پیدا میشه و برای چند لحظه فراموش میکردم که چقدر تنهام.این حرف دلمه،به خود خدا قسم،خیلی خیلی دوستون دارم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108377089178606932?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108377089178606932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108377089178606932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108377089178606932' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108218641505693739</id><published>2004-04-16T23:32:00.000-07:00</published><updated>2004-04-17T00:24:15.140-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چه هوای لطیفیه.از صبح دستای خیس بارون داره همه رو نوازش میکنه.چقدر بارون رو دوست دارم.عاشق اینم که بدون چتر راه بیفتم زیر بارون و تا جایی که میتونم فقط راه برم،راه برم،راه برم.&lt;br /&gt;بارون یادم میاره که دلم میخواد عاشق باشم.اصلاً بارون عاشقم میکنه،بوی خاک بارون خورده هوش از سرم میبره.مست شدم انگار.&lt;br /&gt;تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون میزنه&lt;br /&gt;داره انگار یه چیزایی یادم میاد.یادم میاد اون روزم داشت بارون میومد.یادم میاد تو کیفت رو دادی به من و مجبورم کردی بگیرمش بالای سرم.یادم میاد لرز کردم و تو برام یه فنجون کاکائوی گرم آوردی و کاپشنت رو انداختی روی من تا گرم بشم. &lt;br /&gt;داره مهربونیات یادم میاد.امروزم داره بارون میاد.مثل همون روز.یادت میاد داداشی؟یادت میاد مجبورم کردی همهء غذامو بخورم؟ومن برای اینکه ناراحتت نکنم همه رو خوردم.چه روز معرکه ای بود.&lt;br /&gt;دیروز با هم رفتیم کوه،چقدر خوش گذشت.وقتی اون بالا برام فال حافظ میگرفتی،وقتی با هم به اون طبیعت بکر نگاه میکردیم،احساس کردم خیلی دوستت دارم.احساس کردم دلم میخواد همهء چیزای خوب مال تو باشه.&lt;br /&gt;دیروز هم بارون دستای خیسش رو روی سرمون کشید.از اون بالا انگار میتونستیم ابرا رو توی دستمون بگیریم.&lt;br /&gt;وای خدایا،این موسیقی بارون مگه چی داره که منو انقدر شوریده میکنه؟خدایا  بارون دل منو میلرزونه،عاشقم میکنه،بعد از اینکه هیچکسی نیست تا عشقمو بهش بدم،تا منم عشقم رو مثل قطره های بارون رو سرش بریزم دلم میگیره.&lt;br /&gt;پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره&lt;br /&gt;وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره&lt;br /&gt;وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد&lt;br /&gt;توی خاک گلدونا،بذر حسرت میکاره&lt;br /&gt;وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها&lt;br /&gt;وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره&lt;br /&gt;وقتی توی آینه خودمو گم میکنم&lt;br /&gt;میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره&lt;br /&gt;تازه احساس میکنم که چشام بارونیه&lt;br /&gt;پشت این پنجره ها داره بارون میباره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوش کن داره بارون میباره،بارون میباره،بارون میباره..........&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108218641505693739?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108218641505693739'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108218641505693739'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108218641505693739' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108202765173485638</id><published>2004-04-15T03:11:00.000-07:00</published><updated>2004-04-15T04:18:09.373-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز همهء انقلاب رو دنبال دوتا کتاب گشتم،اما همه تموم کرده بودن.میگفتن نایابه.وای من چقدر بوی کتاب رو دوست دارم.من عاشق بوی کاغذای تا نخورده ام.عاشق لوازم التحریر فروشیا.با اون دفترای فانتزی و ماژیکایی که بوی تندش یه دفه گلومو میسوزونه.عاشق تخته شاسی و مداد کنته.عاشق اینم که برم توی کتابفروشی و با ولع به اون گنجی که دلم میخواد همشو یه جا داشته باشم،نگاه کنم.بعد لای بعضیاشون رو باز کنمو بوی گس کاغذ نو بپیچه توی دماغم.&lt;br /&gt;آدم احساس میکنه توی هرکدوم از این کتابا یه عالمه آدم زنده دارن وول میخورن.&lt;br /&gt;دیروز خیلی راه رفتم.داشتم از گرما میمردم.وقتی رسیدم خونه دیگه از جام نمیتونستم جم بخورم.&lt;br /&gt;نفیسه مهربونم به خاطر همهء لحظه های قشنگ دیروز ازت متشکرم،متشکرم،متشکرم.&lt;br /&gt;دلم به شدت هوای دریا رو کرده.دلم میخواست الان کنار دریا بودم.پاچه هامو میزدم بالا و توی آب خنک راه میرفتم بعد اون کرمای ریز توی آب پاهامو قلقلک میدادن و من مورمورم میشد.&lt;br /&gt;بعد که خسته میشدم مینشستم روی شنها و فروغ میخوندم و منتظر میشدم تا خورشید غروب کنه.دلم میخواست مثل پارسال،وقتی همه میخوابیدن با دختر عمم میرفتم روی اون نیمکتای چوبی مینشستم و قهوه میخوردم،بعد یه دفه یکی میومد و تو اون تاریکی و سکوت بهم میگفت که عاشقم شده. اونوقت فروغ رو که همه جا باهام بود گرو بر میداشت تا فردا برم و بهش جواب بدم.من گر میگرفتم و میرفتم روی اون سنگای لیز کنار دریا مینشستم و به حرفاش فکر میکردم.باد میخورد توی صورتم و من یه دفه از شدت هیجان هرچی خورده بودم بالا میاوردم.دلم میخواست  میرفتم و برای همیشه توی یه  کلبهء کوچیک جنگلی  زندگی میکردم.&lt;br /&gt;دلم میخواست از این شهر فرار میکردم و دیگه بر نمیگشتم.وای خدا جونم چقدر دلم برای بوی شرجی دریا و اون قلعه های شنی تنگ شده.برای  اون طبیعت بکر.برای اونهمه زندگی که تو دل جنگل و دریا گذاشتی.برای قایق سواری،برای شنا کردن و خوابیدن روی شنهای داغ ساحل.&lt;br /&gt;خدا جونم دلم برای زندگی کردن تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحمل کن عزیز دلشکسته / تحمل کن به پای شمع خاموش&lt;br /&gt;تحمل کن کنار گریهء من / به یاد دلخوشیهای فراموش&lt;br /&gt;جهان کوچک من از تو زیباست / هنوز از عطر لبخند تو سرمست&lt;br /&gt;واسه تکرار اسم سادهء توست / صدایی از من عاشق اگر هست&lt;br /&gt;منو نسپار به فصل رفتهء عشق / نذار کم شم من از آیندهء تو&lt;br /&gt;به من فرصت بده گم شم دوباره / توی آغوش بخشایندهء تو&lt;br /&gt;به من فرصت بده برگردم از من / به تو برگردمو یار تو باشم&lt;br /&gt;به من فرصت بده باز از سر نو / دچار تو گرفتار تو باشم&lt;br /&gt;نذار از رفتنت ویرون شه جانم / نذار از خود به خاکستر بریزم&lt;br /&gt;کنار من که وا میپاشم از هم / تحمل کن تحمل کن عزیزم&lt;br /&gt;به من فرصت بده رنگین کمون شم / از آغوش تو تا معراج پرواز&lt;br /&gt;حدیث تازهء عشق توام من / به پایانم مبر از نو بیآغاز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108202765173485638?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108202765173485638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108202765173485638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108202765173485638' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108175371972347418</id><published>2004-04-11T22:10:00.000-07:00</published><updated>2004-04-12T00:16:14.966-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم تنگه برای گریه کردن                         &lt;br /&gt;کجاست مادر کجاست گهوارهء من&lt;br /&gt;   همون گهواره ای که خاطرم نیست               &lt;br /&gt;همون امنیت حقیقی و راست       &lt;br /&gt;همون جایی که شاهزادهء قصه                     &lt;br /&gt; همیشه دختر فقیرو میخواست                                                     &lt;br /&gt;همون شهری که قد خود من بود               &lt;br /&gt;          از این دنیا ولی خیلی بزرگتر&lt;br /&gt;نه ترس سایه بود،نه وحشت باد            &lt;br /&gt;        نه من گم میشدم،نه یک کبوتر&lt;br /&gt;نگو بزرگ شدم،نگو که تلخه               &lt;br /&gt;                  نگو گریه دیگه به من نمیاد&lt;br /&gt;بیا منو ببر نوازشم کن                       &lt;br /&gt;              دلم آغوش بی دغدغه میخواد&lt;br /&gt;تو این بستر پائیزیه مسموم             &lt;br /&gt;                 که هرچی نفس سبزه بریده&lt;br /&gt;نمیدونه کسی چه سخته موندن        &lt;br /&gt;                مثه برگ روی شاخهء تکیده&lt;br /&gt;ببین شکوفهء دلبستگیهام                 &lt;br /&gt;            چقدر آسون تو ذهن باد میمیره&lt;br /&gt;کجاست اون دست روحانی و معجز        &lt;br /&gt;                    بگو بیادو دستمو بگیره    &lt;br /&gt; کجاست مریم ناجی مریم پاک          &lt;br /&gt;        چرا به یاد این شکسته تن نیست&lt;br /&gt;تو رگبار هراس و بی پناهی        &lt;br /&gt;                  چرا دامن سبزش چتر من نیست&lt;br /&gt;دلم تنگه برای گریه کردن          &lt;br /&gt;                کجاست مادر،کجاست گهوارهء من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس خوبی ندارم.دلم میخواست با نوشتن چیزهایی که همیشه عذابم میدادند کمی بار اندوهم را کمتر کنم.اما الان احساس میکنم حتی نوشتن در اینجا هم آرامم نمیکند.&lt;br /&gt;وقتی دلت گرفته باشد دیگر هیچ چیز نمیتواند به روحت آرامش بخشد.&lt;br /&gt;خدا چیزیست که هروقت بیچاره میشوم،هروقت توان حل مشکلات را از دست میدهم به یادش میفتم.&lt;br /&gt;خدا چیزیست مثل یک نقاشی زیبا که گاهی به آن نگاه میکنم،یا شعری که هروقت دلم میگیرد زمزمه اش میکنم.&lt;br /&gt;وقتی شادم،به یاد نمی آورم که اورا شکر بگویم.وقتی اندوهگینم تنها کسی که همهء خستگیهایم را بر سرش فریاد میزنم اوست.&lt;br /&gt;اورا سرزنش میکنم. اما به یاد نمی آورم هرگز برای خوشبختیهایم  از او تشکر نکرده ام.&lt;br /&gt;خدا چیزیست که اکنون برایش دلتنگم،و احساس میکنم از او دورم دور.&lt;br /&gt;چیزی در وجودم آزارم میدهد.چیزی که میدانم چیست اما نمیتوانم این درد را فریاد بزنم.در خودم میشکنم و هیچکس صدای شکستنم را نمیشنود.&lt;br /&gt;من تنها هستم.تنهاترین دختر دنیا و این روح خسته ام را شعله ور میکند،میسوزاند،خاکستر میکند.&lt;br /&gt;من سالهاست که مرده ام.سالهاست که این جسم خالی را به هر سو میکشانم&lt;br /&gt;.دلم برای روحم تنگ شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108175371972347418?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108175371972347418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108175371972347418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108175371972347418' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6538575.post-108144146978960864</id><published>2004-04-08T09:19:00.000-07:00</published><updated>2004-04-08T09:28:18.076-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را  آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.&lt;br /&gt;                                                                                                هدایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس میکنم در زندگی من هم زخمهای عمیقی وجود دارد که روحم را نابود کرده.&lt;br /&gt;مرهمی هم برای این زخمها نمیشناسم.و دلم مثل همیشه،مثل همهء روزهایی که در تنهایی گذشته گرفته.&lt;br /&gt;میتوانی  این قلب تکه تکه را دوست داشته باشی؟&lt;br /&gt;اگر به خانهء من آمدی&lt;br /&gt;برای من ای مهربان چراغ بیاور&lt;br /&gt;ویک دریچه که از آن&lt;br /&gt;به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6538575-108144146978960864?l=legit.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108144146978960864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6538575/posts/default/108144146978960864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://legit.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108144146978960864' title=''/><author><name>aseman</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01657163494673007987</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
